نوشیروان و کیومرث مسعودی
طرح فیلمنامه "بند کفش"
فصل اول
دختر کوچکی حدودا هشت ساله ، با چشمان گریان وارد اتاقش شده.
لباس مدرسه
پوشیده ، با همان وضعیت می رود و قاب عکسی را بر می دارد. شروع به صحبت کردن
با قاب
عکس می کند و می گوید که امروز به این علت که بند کفشش رانبسته بوده
، زمین خورده و خانوم معلمشان او را دعوا کرده
. سپس خیلی سریع از قاب عکس
که دیگر معلوم شده پدر
عکس دخترک است
خداحافظی می کند و میگوید
که مامان به سر کار رفته و او باید به خانه
خاله برود. قاب را می بوسد و از اتاق خارج می شود.
فصل دوم
دختر وارد اتاق می شود. صدای مادر از
بیرون می اید که به دختر می گوید لباسهایت را در بیار
. اما دختر در همان حال قاب
عکس پدرش را می بوسد و می خوابد.
فصل سوم
دختر وارد خانه
شده ، ابتدا وارد اتاق شده
و با پدرش صحبت می کند و اتفاقاتی درون مدرسه را برای
پدرش تعریف می کند . سپس بلند شده نهارش را داغ می کند
و میخورد ، ناگهان فکری به
خاطرش می رسد و پنهانی وارد اتاق مادرش شده کمی اتاق را میگردد
، ناگهان در یک کشو پلاک ، عینک و ساعت پدرش را پیدا می کند. کمی با آن ها بازی میکند
. سپس کتاب های
پدرش را پیدا کرده و سعی می کند آنها را بخواند
فصل چهارم
شب شده مادرش از سر کار آمده و
غذا
درست می کند ، می بیند که دختر دارد
کتاب های شوهرش را می خواند به
دخترش می گوید
: این کتابها رو چرا برداشتی؟
دختر پاسخ می دهد: میخوام مثل بابا بشوم.مادر: آخر این
کتاب ها به دردت نمیخورد بگذار بزرگ شدی بخوان.
دختر می پرسد : مامان ، بابا چه شکلی
مرد؟ مادر ابتدا نمیخواهد جواب بدهد
اما سر انجام گفت : یک روز
که صبح سیگار
میکشیده و کتاب میخوانده خبر میرسد
که دشمن درحال حمله است
. گروه بابات اینا هفت
نفر بودند ، عقب نشینی میکنند
، در راه بابات زمین میخورد ... بیا شامتو
بخور.
فصل پنجم
شب است
دختر آماده است که بخوابد رو
به مادرش می کند : مادر میتوانی بهم بند کفش بستن را یاد بدهی ؟
مادر :
نه مادر جان
الان خستم ، فردا.
دختر : پس برایم کفش چسبی بخر
. مادر :این ماه پول ندارم . سپس
کمی جدی تر : حالا هم برو بخواب.
فصل پنجم
دختر صبح کفش هایش را می پوشد
اما بند
آن را نمی بندد.
فصل ششم
دختر
سر کلاس نشسته
، معلم مشق ها را
می بیند. به میز دختر می رسد
، چشمش به بند کفش دختر می افتد
و با عصبانیت می گوید:
باز هم که بندد باز است . ببندش ببینم،
باز مثل دفعه پیش زمین میخوری..
و میرود
. دختر ترسیده ، کمی با کفشش ور می رود
. معلم باز برمی گردد و بند کفشش را باز میبیند
، دست دختر را با خشونت میگیرد و می گوید
، میروی بیرون و هر وقت یاد گرفتی بند
کفشت را ببندی بیا کلاس
، سپس او را از کلاس بیرون می اندازد.
فصل هفتم
دختر در
راهرو مدرسه
نشسته و گریه می
کند ،
در همان حال خوابش می برد
.
خواب می بیند
که به جبهه رفته ، در سنگر پدرش را
میبیند که سیگار می کشد
و کتاب میخواند
، ناگهان فرمانده چیزی میگوید و همه وسایلشان را برمی دارند
و میدوند ، دختر نگاه می کند
و می بیند بند پوتین پدرش باز
است . جلو میرود ، پدرش می ایستد ، دختر بند پوتین بابا را میبندد
و بابا سرش را می
بوسد و می دود. ...
دختر از خواب بیدار می شود و بند کفشش را می بندد.
پایان |