تبليغاتX
ایستگاه آخر بدون توقف
   

منوي اصلي

لينکهاي سريع
موضوعات

آرشيو مطالب


اخبار ايستگاه

جديد ترين اخبار ايستگاه را در اينجا مشاهده نماييد.

***

ايستگاه از وبلاگ نويسان عزيز دعوت به همكاري مي نمايد. عزيزان علاقه مند مي توانند در بخش نظرات از طريق نظر خصوصي خود را به ما معرفي نمايند.

مديريت ايستگاه آخر بدون توقف

دفتر مهمان تماس با ما

سيستم عضويت ايستگاه


سيستم عضويت

***

عضويت در ايستگاه

ورود به ايستگاه

عضويت در خبرنامه

ارسال پيام

ارسال ايميل به مدير



با عضويت در ايستگاه از امكانات سيستم عضويت بهره مند شويد.

***

نام کاربري :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian



لوگوي دوستان








دوستان عزيز كه تمايل به تبادل لوگو دارند، در بخش نظرات اعلام نمايند.


لينك دوستان

گل آرزو
ايران زمين
متين پروكسي
مظلومانه ترين سكوت را فرياد كن
كاكتوس سردسيري
For my LOVE _ Shahriyar
با مرام، لوتي، با صفا
sms - off
خواب بارون ...
پسر دروغگو
بنام زندگی
پسر دختراي ايراني
بهشت خوبان
عمرم جونم امید آخرم تو بودی...........؟؟
کمیاب ترین سی دی ها
پایگاه اطلاع رسانی آفاق
وروجك
خانه اطلاعات
شرک
helloyahoomail
گلچهره
معمارانه
زیبایی عشق
داغی که بر دلم نهادی....
عمرم جونم امید اخرم تو هستی...........؟؟
اس ام اس کده
بي تو هرگز با تو عمري
آیین آینه
حرف حساب با
webshot
عیاران
تک دانلود
هک را با لیلا پسورد35 تجربه کنید
جوك و آف و اس ام اس
هم كلام
ساحل نشين
مثل هیچ کس
بامبول
نگاه
نغمه
تجریش
سمپاد
فرهنگ اسلامی
محشر
hgholdor
تهرون پاتوق
تکناز
ایران کلیپ
ایستگاه آخر بدون توقف
آرشيو پيوندها

دوستان عزيز كه تمايل به تبادل لينك دارند، در بخش نظرات اعلام نمايند.


پيوندها


بخش عكس ايستگاه
بخش اجتماعي فرهنگي ايستگاه
بخش شعر و داستان ايستگاه
بخش كليپ ايستگاه
ماورای دوم، وابسته به ایستگاه
آلبوم ايستگاه
دفتر مهمان
كد لوگوي ايستگاه
تالار 1
تالار 2


اطلاعات سيستم شما


زمان ورود شما

» کاربر: Admin

  AddThis Feed Button


 


بنر ايستگاه آخر بدون توقف

ايستگاه آخر بدون توقف


بنرهاي خود را با اندازه ي 50*600 براي ما ارسال نماييد.

ايستگاه آخر بدون توقف


مترسك

من مترسكي هستم

 در زر رنگ گندم زار

و تو مي آيي و مي گذري

 و من حتي قدمي نتوانم

زيباترين ترانه ي هستي

 بر تو مي خوانم

 به صداي پرنده اي

 و تو تنها گوش مي دهي

 و چه مغروري بر من

بي حتي يك لبخند

 مي گذري

آنكه با عشق به تكاپو افتد

 هرگز مترسك نخواهد بود

و تو آني كه قلبت به لرزه نمي افتد.

حال مي گويم:

 تو مترسكي هستي

 در زر رنگ گندم زار

و من مي آيم و نمي گذرم

و چون تو قدم از قدم نتوانم گرفتن.

+ احسان جمعه یازدهم مرداد 1387  نظر بدهید!

سحرگاهی (شاعر: مهسا، کپی برداری از این متن ممنوع می باشد)

باز هم سپیده می زند
باز هم فلق
بر آسمانه های نیلی شرق می دمد.
از پشت پنجره
دیده بر دورترین آفاق خاور دوخته ام
جبر گذشت زمان و
گشت زمین
شگفتا!
امروز چه دلپذیر و شیرین است
احساس میکنم
وجود زنده من
در این آنات خاکستری روشن
هر چند ذره ایی کوچکتر از توان تصور است
اما
جزئیست بایسته و شادیمند و سپاسگزار
از این همه کائنات اندر کائنات
گاهی
در سپیده دمی یگانه
که تکرارش جز به احتمال نمی رود
جبر گذشت زمان و گشت زمین
زیباست.
و زندگی
در صبحی دیگر
با پندار و گفتار و کرداری دیگرگونه
با آغازی دوباره لبخند می زند.
فردا
دوباره
سر میزند سپیده ایی دیگر
و روزی دیگر از راه می رسد.
فردا سپیده دم
احوال من چگونه خواهد بود ؟
ایکاش!
ایکاش باز هم . . . !؟

+ مهسا سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387  نظر بدهید!

پيمان (شاعر احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

ساعتي بر سر اين راه نشستم

دل به دل راه پر از پيچ ببستم

شمع احساس مرا اين شب تكراري شومِ پرِ تذوير

آب مي كرد و من اين

عهد ديرينه و پيمان سحر را نشكستم.

+ احسان پنجشنبه نهم خرداد 1387  نظر بدهید!

شب بارون (شاعر احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

نمي ياي توي ترانه

 نمي خوني عاشقانه

بغض گريه مو شكستي

 حتي پيشم تو نشستي

توي باغچه ي شقايق

 غم و غصه واسه عاشق

تو نگاه خيس ابرا

 تو شب بلند يلدا

سر سردم، بي وجودم

 بي ترانه، بي سرودم

توي رفتن يا كه موندن

 توي بودن يا كه مردن

من سرِ دو راهي موندم

 تك و تنها ساده خوندم

يه طرف رنگ چشاته

 يه طرف طرز نگاته

قوس خورشيد پر رنگه

 مي دونم دله تو سنگه

توي شهر بي پرنده

 تو قمار بي برنده

توي عصر مرگ آفتاب

 آسمون برام چه بي تاب

مي ذارم از دلا بيرون

 مي دمش به دستِ بارون

تا كه هر كي كه رسيدش

 رنگه چشماتو كه ديدش

ديگه عاشقت نباشه

 بره حتي بي صداشه

مي ره و بر نمي گرده

 شب بارون، شب سرده

 شب بارون، شب سرده

+ احسان چهارشنبه هشتم خرداد 1387  نظر بدهید!

احساس (شاعر احسان، کپی برداری از این متن ممنوع می باشد)

كاغذ ديواري اتاق پوسته كرده است. و پنجره ها مات است.

و جهان مبهوت. دوستت دارم ها در پيچ و تاب حنجره ها از نفس مي افتند، مي ميرند.

براي بيان احساسات لاجرم بايد با كلمات بازي كرد، اما...

حس هاي عاشقانه در گرداب كلمات فرو مي روند. بايد عميق ديد، خيلي عميق، تا بتوان شنيد.

تو را نه به نداها محدود مي كنم و نه به ديروز و فردا.

تا پايان نگاهها بايد رفت تا در دور دست ها هدف را يافت كه شوري، حال امروز و ديروز است، نه فردا.

نفسهايت روح بخش است. آي تو ...

نسبتي با مسيح نداري؟

نمي دانم تو را كجا ديده ام. شايد شنيده ام. صدايت آشناست. كاش رد پايم را در ساحل دنبال كني. شايد مرا بيابي، پاي آن درخت بلند چه بي صدا سكوت كرده ام. هيس! هيچ نگو. بچگي ها حرفايت را در نگاهت مي خواندم. كاش باز هم براي قايم شدن به جان هم بيافتيم، اما گم نشويم. كاش هميشه كسي باشد براي پيدا كردنمان.

داستان من، ‌داستان اركيده و برف زمستان نيست.

داستان گل سپيد است و سينه ي بلبل.

حال كه سرخ شدي مرا از ياد برده اي.

كاش لك لك خوشبختي بر بام خانه ي ما آشيان مي ساخت. شايد بخت ياري مي كرد به كام دلمان مي رسيديم.

اما حيف، اينجاشب آنقدر مانده است كه ماه نيز از رمق افتاده. خيلي دلش مي خواهد جايش را به خورشيد بدهد تا شايد بتواني چرتي بزند.

چشمانت را باز كن.

برهنگي چنار، درد ديروز و امروز نيست. سالهاست.

اين داستان آنقدر طولاني شده است كه خود شهرزاد نيز به خواب رفته است.

تو اگر مرا از ياد برده اي، من تو را هرگز از ياد نمي برم.

در كوچه هاي برگ گرفته ي پاييز، همنوا با ساز تنهايي برايت زمزمه مي كنم.

كه شايد نرم شود سنگ دلت. خاك شود و سپس سبز شود،

ديگر طاقتم نيست.

پلك بزن

 بيدار باش.

آي تو ...

پيمانه ات پر، شرابت سرخ چون خون...

صدايت گرم، پر احساس، دلت مالامال از عشق، شهوت و شوق.

روزگار وفق مراد.

كاش دعايي بكني، شايد فرجي.

آورده باد، از صنوبر ورقي، سبز

 

متبرك شده است.

 قاب مي كنم

 مي زنم بر ديوار.

كه كاغذها بي رنگ شده است.

شايد روزي، رهگذري، گذرش افتد بر خانه ي دل.

كه تو را سالهاست دوست مي دارم.

 اين منم از گل. اما ...

پر از احساس قشنگ. خوب ببين.

+ احسان چهارشنبه هشتم خرداد 1387  نظر بدهید!

من غريبم در شهر (شاعر احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

در بهاران زمين

تا به اعماق پر از شور جهان

نفسي تازه كنم.

 كاش مي دانستي

 راه من دور است

 من غريبم در شهر

 من تمناي رفيقم نيست

 من خدا را دارم.

من غريبم در شهر

پر پرواز ندارم چون تو

نتوانم چون تو

رنگ رنگ شوم هر دم

من در اين وادي بي عشق غريبم

پر پرواز زمين نيست مرا

من خدا را دارم.

 دوش تكرار مي كردم در خواب

 احساس پرش

 از سر كوه.

من نه سقوطم بود

روياي سپيدم او،

 معراج طراوت بود.

شاد بودم.

هر لحظه دلي، يار پرواز من است

 همره و همراه من است

من خدا را دارم.

من غريبم در شهر...

+ احسان چهارشنبه هشتم خرداد 1387  نظر بدهید!

عشق من ...

يه تصور

يه تبلور

يه دونه لبخند ساده

يه كلام بي اراده

همينم بسه واسم ...

+ احسان چهارشنبه هشتم خرداد 1387  نظر بدهید!

مرا ببخش (شاعر احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

مرا به خاطر تمام بدي هايم

مرا به خاطر تمام لحظه هاي بي تو

مرا به خاطر تمام غفلت هايم

مرا به خاطر بي عشقي،

به خاطر پر دردي،

به خاطر افكار پوچم،

به خاطر ثانيه هاي به آتش كشيده ام ببخش.

+ احسان چهارشنبه هشتم خرداد 1387  نظر بدهید!

تك نواز سكوت (شاعر احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

وقتي به تو فكر مي كنم كه چقدر دوست دارم

نفرين به قلبم نمي ياد  كه به زبونم بيارم

حالا اون كه مي شكنه دنيا رو آتيش مي زنه

آره اين قلبه منه كه بي صدا نمي شكنه

رسواي عالمت كنه كه تو رفيق نيمه راه

تو مي رسي به ته خط بدون من، از من جدا

آهم به قلبش برسه  الهي كه بد ببينه

هر كي تو رو از من گرفت سزاي كارش همينه

حالا تو يه خط سول توي اين سكوت درد

آخر خط زندگي تموم مي شن شباي سرد

ميگن كه بي كس نفسي مردم دورم حلقه زدن

اين نفساي آخره  بدون تو مي خوان برَن

تو بمون با يه رفيق باعث مرگ من اونه

دنيا اگه بگه كه نه خدا كه اينو مي دونه

+ احسان چهارشنبه هشتم خرداد 1387  نظر بدهید!

وقتي ... (شاعر احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

وقتي كه صدات تو چيك چيك بارون مي لرزيد

وقتي كه نگات تو غربتش آروم مي لرزيد

وقتي كه همه دنيا رو با اشك تو آب برد

يك تار از اون موي سيات به همه مي ارزيد

چند سال

چند سال

چند ساله گرفتار چشاتم، عاشق ناز نگاتم

توي دنياي پر از سوز و گدازم

عاشق ساز صداتم

عاشق ساز صداتم

وقتي كه صدات تو چيك چيك بارون مي لرزيد

وقتي كه نگات تو غربتش آروم مي لرزيد

وقتي كه همه دنيا رو با اشك تو آب برد

يك تار از اون موي سيات به همه مي ارزيد

وقتي تو بياي زمين من پر مي شه سنبل

وقتي تو بياي مي خونه از عشق تو بلبل

وقتي تو بياي دنياي بي رنگ و رياحين

از هر طرفي سر مي زنه يه شاخه ي گل

+ احسان چهارشنبه هشتم خرداد 1387  نظر بدهید!

برايم بگو (شاعر احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

شباي سياه و تاريك

رد نور تو آسمونه

افتاده روي تن خاك

جون مي ده چه عاشقونه

يكي تو نماز آخر

كه مي گفته من مي دونم

توي اين دنياي خاكي

كه مي دونم نمي مونم

خدايا قسمت من كن

كه واسه وطن بميرم

تا وطن اسير دشمن

نمي شه آروم بگيرم

يكي تو خط مقدم

اسلحه به دست مي جنگه

حرف عادي توي جبهه

بدن و نيش فشنگه

كسي هم تنش مي شه پل

واسه ي عبور از كين

براي خط زدن شب

واسه ي گذشتن از مين

يه نفر بي پا و بي دست

يكي غلتيده به خونش

براي نجات ميهن

مي گذره از سر جونش

ايراني مثال آرش

مثل كاوه پر غروره

اون دلش مثل يه دريا

اون جهانش همه نوره

با گلوله مي شه پرپر

دسته گلهاي شقايق

زير رگبار مسلسل

مي ميره جسم يه عاشق

وليكن روح يه عاشق

با گلوله نمي ميره

يه شقايق كه مي افته

صد تا هم جاشو مي گيره

يه نفر بي پا و بي دست

يكي غلتيده به خونش

براي نجات ميهن

مي گذره از سر جونش

+ احسان چهارشنبه هشتم خرداد 1387  نظر بدهید!

بودنت (شاعر احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

مي توان با دست خالي عشق را تصوير كرد

خطي زد و چشمان تو را تعبير كرد

مي توان در كوچه هاي بي سرانجام نگاه عاشقان در روز طوفاني

بودنت را، ماندنت را، دوستي تفسير كرد

مي توان با تكيه بر چشم پر از مهرت

تا ابد بيدار بود

مرگ را تاخير كرد.

+ احسان چهارشنبه هشتم خرداد 1387  نظر بدهید!

قوانين كپي از دل نوشته ها

از اینجا قسمت اول آرشیو نوشته ها را ببینید.

* مطالبی که کپی برداری از آنها آزاد ذکر شده است، با ذکر منبع می توانید از آنها کپی برداری نمایید.

* کپی مطالبی که کپی آنها ممنوع اعلام گردیده است، در هیچ صورتی کپی برداری از آنها آزاد نمی باشد. حتی با ذکر منبع.

در صورت تمایل می توانید به این مطالب لینک دهید.

* کپی برداری از مطالبی که کپی برداری از آنها اکیدا ممنوع ذکر شده است، تابع مورد دوم می باشد با توجه بیشتر.

و در این موارد هم می توانید از لینک مستقیم به مطلب استفاده کنید.

* در موارد کپی نام وبلاگ "ایستگاه آخر بدون توقف"، آدرس " www.Efair.blogfa.com "، و نام نویسنده یا شاعر "احسان" ذکر گردد. "

* رعایت شرایط بالا نشانه ی شخصیت شما دوست عزیز است.

با تشکر مدیریت ایستگاه آخر بدون توقف

+ احسان جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

كوچه ي ياس (شاعر احسان، کپی برداری از این متن اکیدا ممنوع می باشد)

بر سر كوي وجود
پشت ديوار زمان
پاي آن سرو بلند
مي نشينم هر روز
سبدي خاطره دارم با خويش
يادگاري است
تلخ و شيرين
دير سالي است
***
هر جا كه روم، مي برمش
شايد اين منشا احساس من است
پر پرواز من است
كاش روزي برسد كه جهانم همه در ياد تو تعبير شود
در ياد تو اين خاطره ها هست هنوز؟
شادم از لحظه ي ديدار تو در
زير باران بهار
ساز باد از سر سوز
نقش آن بوسه ي تو هست هنوز
***
بر سر كوي وجود
پشت ديوار زمان
پاي آن سرو بلند
مي نشينم هر روز
تو اگر ياد كني يا نكني، ياد توام
در شب و روز زمين
***
روز باراني و من
در گذر خاطره ها
دست در دست تو از كوچه گذشتم
زيرآن بوته ي ياس
كه سرك از سر ديوار كشيد
چشم در چشم تو از راز نهان،
گفته از سرّ وجود،
گويم از عشق،
همين.
تكرار قدمهاي تو در كوچه ي ياس
منطبق بر تپش ثانيه ها
خنده اي بر لب تو
بغض در سينه ي من
زير آن بوته ي ياس
كه سرك از سر ديوار كشيد
همه در يا توام
تو اگر ياد كني يا نكني
***
چشمه ي اشك روان است هنوز
شده است جوي خروشنده ي آب
در ميان دل باغ
او خيالش همه دريا شدن است
مي رسد بوي بهشت
بر مشام دل و ليك
بي تو اين خاطره ها مي پوسند
جوي آب، كاش بداند كه در اين رد زمين
پاي اين پيچك سبز
مي رسد پيش خدا
***
تكرار قدمهاي تو در كوچه ي ياس
منطبق بر تپش ثانيه ها
خنده اي بر لب تو
بغض در سينه ي من
بي تو اين خاطره ها مي پوسند
چند سالي است كه من
چشم دوخته ام بر ره باغ
شادم از لحظه ي ديدار تو در
زير باران بهار
ساز باد از سر سوز
نقش آن بوسه ي تو هست هنوز

+ احسان جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

باغچه ی پشت پنجره (شاعر احسان، کپی برداری از این متن اکیدا ممنوع می باشد)

باغچه ي پشت پنجره
توي شباي سوت و كور
مي خونه توي روياهاش
براي چشمك يه نور
مي خونه واسه ستاره
كه رفيق زندگيشه
تو اين روزاي سختي
همدم اين خستگيشه
توي اين شهر زمين
گلا بي وفا مي شدن
يكي بياد سر بزنه
همه ازش جدا شدن
باغچه ي پشت پنجره
حالا اون يه تل خاك
اما هنوز يه بذري هست
توي اون سينه ي پاك
منتظر جوونشه
روزا كه خورشيد مي تابه
شبا به فكر سبز شدن
به ياد برگاش مي خوابه
وقتي كه بارون مي باره
دلش مي خواد سر بشه اون
الهي طول زندگيش
اسير خشكي نشه اون
ستاره ها طلسم كنن
بدي رو از بين ببرن
دخيل ببندن به قمر
دزدا رو با تير بزنن
يه روزي اون جوونه زد
دلها همه شد شاد شاد
از شاديه سرزدنش
مي رقصيدن خاكا تو باد
وقتي اون بزرگ شدش
حالا ديگه گل داده بود
براي شادي زمين
سرود عشق سروده بود
دستاي سبز سرنوشت
روزگارو نقاشي كرد
براي احساس بهشت
رنگ رخش سرخابي كرد
اين گل سرخ ديدني
براي جشن زندگي
رنگي مي زد به روزگار
رنگ خوش سر زندگي
باغچه ي پشت پنجره
مي نازه به هفت آسمون
داد مي زنه ستاره ها
بياين بيرون بياين بيرون
نور بپاشين روي سرش
براي اون دعا كنين
سرخ بمونه تا هميشه
خدا خدا خدا كنين

يه روزي يه دستي اومد
گلو از تو باغچه چيد
با يه دونه قيچي سخت
ساقه ي سبزشو بريد
حالا ديگه قصه ي ما
مي خواد به آخر برسه
گل سرخ قصمون
به آخرين در برسه
اگه اين آخرشه
دروازه ي خونه ي يار
آرزوي هر گله
كه برسه آخر كار

دوباره چشمك مي زنن
تو آسمون ستاره ها
هر شب بازم سر مي زنن
به باغچه ي قصه ي ما
آدم پشت پنجره
دست مي كشه رو تنه اون
چند تايي دونه مي كاره
دوباره توي دله اون
ديگه نبود از اين به بعد
تنها و بي رفيق يه روز
دو رو برش پر از رفيق
گل و ستاره شب و روز

+ احسان یکشنبه هجدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

شب بارون (شاعر احسان، کپی برداری از این متن ممنوع می باشد)

نمي ياي توي ترانه
نمي خوني عاشقانه
بغض گريمو شكستي
حتي پيشم تو نشستي
توي باغچه ي شقايق
غم و غصه واسه عاشق
تو نگاه خيس ابرا
تو شب بلند يلدا
سرد سردم بي وجودم
بي ترانه بي سرودم
توي رفتن يا كه بودن
توي موندن يا كه مردن
من سر دو راهي موندم
تك و تنها ساده خوندم
يه طرف رنگ چشاته
يه طرف طرز نگاته
قوس خورشيد پر رنگه
مي دونم دله تو سنگه
توي شهر بي پرنده
تو قمار بي برنده
توي عصر مرگ افتاب
آسمون برام چه بي تاب
سايه روشن چشاتو
دو تا خورشيد نگاتو
مي ذارم از دلا بيرون
مي دمش به دست بارون
تا كه هر كي كه رسيدش
رنگ چشماتو كه ديدش
ديگه عاشقش نباشه
بره حتي بي صدا شه
مي ره و بر نمي گرده
شب بارون شب سرده

شب بارون، شب سرده

+ احسان یکشنبه هجدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

دوست دارم هنوز (شاعر احسان، کپی برداری از این متن اکیدا ممنوع می باشد)

تو همون بودي عزيزم
كه تو قلب من نشستي
واسه ي يك هفته گذشتي
اما رفتي بر نگشتي
دله من هنوز مي خونه
بي تو اما عاشقونه
پري قشنگ قصه
روزگارم شده غصه
زندگي نقش سرابه
دل من بي تو كبابه
واسه چي تنهام گذاشتي؟
توي ذهنم يه سواله
توي قبرستون دنيا
دو تا نور كوچيك و زيبا
مي خونم قصه ي مرگو
بي تو من كنار دريا
اما تو يه بي وفايي
خيلي وقته بي صدايي
ياد تو هميشه با من
اما از من تو جدايي
توي شهر آب و ماهي
مي زنم روزا رو آبي
ولي رنگ شب سياهه
حتي نيست يه ذره شادي
نفرينت نكردم اما
دلم از دست تو خونه
مي ذاريم بي كس و تنها
مي ري اما بي بهونه
تو همون بودي عزيزم
كه تو قلب من نشستي
واسه يك هفته گذشتي
اما رفتي بر نگشتي
نازنين مي خوام بدوني
باشي يا نباشي اينجا
تو رو دوست دارم عزيزم
هر جا باشي توي دنيا

+ احسان یکشنبه هجدهم فروردین 1387  نظر بدهید!

داستان خواب فرشته ها (شاعر احسان، کپی برداری از این متن اکیدا ممنوع می باشد.)

یكي بود يكي نبود

يه جايي يه شهري بود

توي اين شهر بزرگ

آدماشم همه گرگ

دلا بي وفا بودن

از عاشقي جدا بودن

ليلي و مجنون نبودن

عاشق و حيرون نبودن

اطلسي هاش مرده بودن

عاشقاش رونده بودن

ثانيه ها داد مي زدن

بي صدا فرياد مي زدن

باغچه ها خيس آب بودن

عروسكا خراب بودن

توي اين شهر عجيب

پر از دروغ، پر از فريب

يه آدمي آفتابي شد

شبهاشون مهتابي شد

ستاره ها سر مي زدن

مي اومدن، در مي زدن

شهرو جارو مي زدن

نفرين به جادو مي زدن

طلسم شادي مي زدن

ديوارو آبي مي زدن

شيرين و فرهاد مي شدن

شمعدونيا شاد مي شدن

دلا مهربون شدن

پيراشون جوون شدن

سايه به سايه بود دلا

دلا نبود از هم جدا

داد مي زدن، داد مي زدن

بي هوا فرياد مي زدن

دوستيا رسم عاشقي

دسته گلا شقايقي

آفتاب و مهتاب مي شدن

قلبا بي تاب مي شدن

رودا كارون مي شدن

غصه ها بيرون مي شدن

ماهيا ديوونه بودن

بركه ها ويرونه بودن

فرشته ها خواب مي ديدن

خواب آفتاب مي ديدن

يكي بود يكي نبود

يه جايي يه شهري بود

توي اين شهر بزرگ

آدماشم همه گرگ

+ احسان شنبه بیست و پنجم اسفند 1386  نظر بدهید!

غریبه (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد است)

آره دنيا پر قصه است
واسه ي يه قلب تنها
مي خونيم بي يار و ياور
غريبه همينه دنيا
تو كه باشي يا نباشي
هيچ كسي دلش نلرزيد
واسه ي رفتن و مرگم
ثانيه يواش مي رقصيد

كسي حتي واسه ي ما
يه ذره دلتنگ نمي شه
دوستاي صميمي ما
دلاشون طالب بي رنگ نمي شه
اين دنيا، باشه پر از رنگ
اما من بي رنگ بي رنگ
ساده هستم توي عشقم
آدما دلاشون از سنگ
اي خدا دلم كبابه
عاشقي نقش رو آبه
تو با هر كي، كه بموني
تو برو، يه روز جوابه


جغد شب داره مي خونه
بخت من هم توي خوابه
يه غريبه توي شهره
مثل اينكه گريه كرده
مي گه اين دنيا پر از رنج
روزگاره ما خرابه
روزگاره ما خرابه

+ احسان شنبه بیست و پنجم اسفند 1386  نظر بدهید!

نامه ای به پیامبر اعظم (نویسنده احسان و پروانه ی آبی، کپی برداری از این متن اکیدا ممنوع می باشد.)

کپی برداری از این متن به هر شکل، اکیدا ممنوع می باشد. متخلف را به خدا وا می گذاریم.

 

به نام خدایی که به حق شما را خاتِم و خاتَم پیامبران قرار داد.

از زمان پیامبری عیسی (ع) قرنها می گذشت. در این مدت گروهی از مردم تابع دین عیسی بودند، گروهی پیرو دین یهود و بسیاری از مردم از پذیرش دین حق منحرف گشته بودند.

قوم عرب در این دوران غرق در عقاید و خرافات باطن خود بود. بت پرستی رواج کامل یافته بود. زنده به گور کردن دختران نظام جامعه را تهدید می کرد. میخوارگی و آدم کشی در بین قبایل شدت می یافت؛ و سایر انحرافات نیز کم و بیش رواج داشت. در چنین دوران سرد و خفقان نیاز به مصلحی دیندار احساس می شد تا جامعه را به سوی سعادت سوق دهد و نجات دهنده ی انسانهای تمام اعصار باشد.

شما بودید آن مصلح برتر،با کتابی به عظمت جهان و پدیده هایش. فرمودید بگویید"لا اله الا الله تا رستگار شوید"

آری انسان ها را نجات بخشیدید به نور حق. از ظلمت جهل مردمانی بت پرست، آنها که می دیدند آثار خدا را امّا پرستش می کردند سنگ و چوبی را. خرمای کشت خود را به خدایی می گرفتند و سال بعد همین خرما خوراکشان بود و خدایی دیگر.

مصلح حق، ای فرزند عبدالله، ای ستوده، جهانی با چنین طرز تفکّر و جهل را به نور راهنمایی کردن چه دشوار است، امّا شما در برابر سنگ ها و توهین هایشان، در برابر شمشیر به دست گرفتن هایشان ایستادید.

بر می آمد از پیامبری بزرگ چنین کاری، پیامبری که خدا پیروزیش را بشارت داده بود، پیامبری که جهان در روز تولّدشان دید خشکیدن هامون را، افتادن کنگره های کفر در بلاد کفر را، دید بی آبی دریاچه ی ساوه را، دید خاموشی آتشکده ی فارس.

قرآن کتابی است عظیم، آسمان از عهده ی امانتش بر نمی آمد، کوه با نزولش متلاشی می شد؛ امّا تو ای اشرف مخلوقات، تنها تو بودی شایسته، شایسته و عظیم. تو بودی مخزن اسرار خدا، تنها تو تاب نزولش را داشتی.

مردی چهل ساله، بزرگ، تاب آورد آنکه جهانی سرباز زد.

خداوند در نخستین آیه ی سوره ی اسراء به صراحت اعلام می دارد برتری ات را بر مخلوقات. " به پاکی یاد کنید آنکه بنده ی خویش را شبانگاهی از مسجد الحرام به مسجد الاقصی که پیرامونش را برکت دادیم، بُرد تا شگفتی های قدرت خود را به وی بنماییم."

ای رسول خدا، خداوند شرافتی عظیم برایت قرار داده؛ معراجت در دوازدهم بعثتت.

باور نکردند حرفت را، دیدند شتر سیاه و سفید پیشرو کاروان تجارتی وادی تنعیم را، امّا باز هم از دشمنی دست نکشیدند.

کافران، آن حیوانات انسان نما، دریدند سینه ی عمویت حمزه را در جنگ احد، با اشک هایت آسمان گریست.

بودی آن پیامبر خاک نشین، امّا افلاک به اذن الله مطیع پیامبرش بودند. به حصیری می نشستی و نان جو می خوردی، هم درد مظلومان و دشمن ستمکاران.

حجة الوداعت، وداع با دنیا و مردم دنیا بود. به پایان رسید آن همه سختی، آن همه بی وفایی و قدر نشناسی در برابر لطف و کرمت.

دینت را کامل کردی و عترت و کتابت را به یادگار گذاشتی برای تمام اهل جهان و در تمام قرون و اعصار.

" اللهم اغفرلی و ارحمنی و الحقنی بالرفیق الاعلی"

خداوندا مرا بیامرز و بر من ببخشای و مرا به دوست برترین که تو باشی، ملحق کن.

« درود بی پایان خداوند بر تو و خاندان پاکت »

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

به خاطر تو، "سپیده" (آرشیو : نویسنده احسان)

سازی شکسته و آهی سرد، هر چیز را زیر و رو خواهد کرد و این منم در برابر تو با دلی پر. که آنچه بر سرم آوردی به آهی حواله کنم و لب به سخن نگشایم.

غروب دلگیرترین لحظه ی عمر است. تکرار، تکرار و تکرار.

درد و رنج و فریاد. دست در دست بودن بهانه ای است بزرگ و بی اساس و عشق تهمتی است عظیم و خطایی است زیبا که در طول تاریخ بارها و بارها تکرار شده است.

از هر آنچه که رنگ تکرار می پذیرد، بی زارم.

و امّا بال زدن یا کریمی در آسمان بی صداقت شهر هم می تواند تکراری نباشد. نمی دانم ... شاید هم باشد ...

وای از روزی که عشق عادتمان شود.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

بی هدف (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد است)

خسته از آنچه زندگیش می خوانیم و دست بر سر و اشک در چشم، در کرانه ی این باتلاق متعفن ایستاده ایم; و مروارید مروارید از گوشه ی چشم از برای داغ دل به سجده گاه و محراب زمین می فرستیم.

دل، این حرم ستر عفاف ملکوت، خزانه دار غیب به یک نظاره به روی دوست عنان اختیار از کف داده است و زندگی را در عین هدف دار کردن بی معنی کرده است.

دست بر سر و اشک در چشم، با فریاد خشکیده در گلو و بغض فرو مانده از سالها در ته چاهسار گلو، از کنار تارهای بی پود زندگی، دل را تسکین می دهم و به آرامبخشی شوق وصال می خشکانم.

اینجا آب گوارا را از لب عطش دیده ی ما می کشند. دست به آسمان بر می کنم و این بار نه بی صدا، بلکه با تمام وجود آنچه در دل دارم آشکار می کنم.

ای آنکه که گفتی تزرّع و زاری کلید در اجابت است، می خواهم ای دانای مطلق.

امّا امروز خسته تر از هر روز هستم نه بهتر می خواهم و نه بعداً، همان می خواهم و حالا.

دیگر فرصتی برای تکرار نیست. گرچه لطافت و زیبایی تکرار پسند است. امّا این توده ی خاکستری طاقت تکرار ندارد و حتی از ریزش برگ های زرد و نارنجی در هوای سرد و سوزناک پاییز خسته و دل بریده شده.

سازی شکسته و آهی سرد، هر چیز را زیر و رو خواهد کرد و این منم در برابر تو با دلی پر. که آنچه بر سرم آوردی به آهی حواله کنم و لب به سخن نگشایم.

غروب دلگیرترین لحظه ی عمر است. تکرار، تکرار و تکرار.

درد و رنج و فریاد. دست در دست بودن بهانه ای است بزرگ و بی اساس و عشق تهمتی است عظیم و خطایی است زیبا که در طول تاریخ بارها و بارها تکرار شده است.

از هر آنچه که رنگ تکرار می پذیرد، بی زارم.

و امّا بال زدن یا کریمی در آسمان بی صداقت شهر هم می تواند تکراری نباشد. نمی دانم ... شاید هم باشد ...

وای از روزی که عشق عادتمان شود.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

شهر ساحلی (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد است)

شهر ساحلی از همسایه ی دیرین خود انتظار مهر دارد، امّا دریا سیلی های بی رحمانه ای را به صورت شهر می زند.

سالهاست شاعران و نقاشان برای توصیف و ترسیم این دریای بی رحم و سنگ دل به آنجا می آمدند; امّا کمتر کسی بود که به توصیف شهر، این همسایه ی رنج دیده و صبور بپردازد.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

رانده شدگان (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد است)

بدان سان كه دست بر خاك ملكوت مي بريم و دلمان طلب صعود مي نمايد و در فارغ و غم غربت به لقا مي انديشيم، همچون آنانيم كه مي خواهيم به سويش رويم اما پاهايمان در خلاف طي طريق مي كنند.

نمي دانم ... شايد ما بر بامي ايستاده بوديم و دستي از براي تلاشمان، تلنگري زد.

چه كنيم كه آنقدر سست بوديم كه از آن بالا پرت شديم و حال به سرپنجه ي عشق بر ديوار كمال و معرفت آويزانيم و معلق در هستي و نيستي.

اگر در زمان رسيديم كه لقاست و شادي و پيروزي ايست كبريايي و حال اگر نرسيديم....

عشق ديگر نجاتمان نمي دهد و فريادمان در سوي نيستي به قعر دره ي فراموشي است.

كه مرگِ انسان، خروج روح از كالبد زميني نيست، فراموشي است.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

قاب عکس (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن ممنوع می باشد.)

خانه اي سرد و تاريك، گوشه ي شهر ارواح، اشباح.

اتاقي بي نور و رنگ پريده، محزون، با ديوارهاي دود گرفته.

ساعتي بر كنج ديوار، ضرباتي منظم، همچون تپش قلب ...

صداي گام زمان را در اين اتاق مي توان شنيد.

تابلوي غبار اندود كوچكي، كج و بي تعادل به كمك نخي سفيد كه بر اثر گذر سالها كمي تيره شده است، به زحمت خود را بر ديوار نگاه داشته است.

اتاق بسيار تاريك است. پنجره دارد، اما ... اما به خاطر بي رحمي زمستان شيشه هايش را با حصير بسته اند و روكشي رويش كشيده اند. مي توان صداي بازي باد با روكش پنجره را به وضوح شنيد.

سري برگرداني چوب لباسي كهنه اي را مي بيني كه چند لباس كهنه تر بدان آويخته شده است.

ارواحي بي آرام و قرار كه به واسطه ي بادي كه از درز پنجره مي آيد به رقص مشغولند.

مردي خسته و رنجور از گذرگاه حيات، به اندازه ي تپش قلبش زندگي مي كند.

درد ساليان را مي توان در صورتش ديد. غم فقدان عزيزي وجودش را آب كرده است.

دست بر ديوار دارد و سر به زانو، بر زمين نشسته است و خاك لباسش را بي رنگ تر از هميشه كرده است.

سينه اي كه به قوت نفسي بر مي آيد و به ذلت نفسي به پست ترين نزول مي كند.

مي توان از اين نشانه زنده بودنش را دريافت و يا شايد بتوان از فروغ چشمانش و اشكي كه بر گونه هايش سر مي خورد نيز، اين حقيقت تلخ را فهميد.

ناگهان فضاي اتاق براي لحظاتي روشن، بسيار روشن مي شود. نمي دانم اين نور از كجاست. پنجره همچنان بسته است و در نيز. 

نور رخت مي بندد، اتاق تاريك و تاريك تر مي شود؛ حتي تاريك تر از گذشته.

فروغ چشمانش پا در پاي روشني افول مي كند.

ديگر سينه اش حركت ندارد. و ساعت روي ديوار هم توقف ثانيه ها را فرياد مي زند.

اشك بر آمده از دل، از وجود، بر روي زمين خاك آلود مي افتد و به خاك به هم مي آميزند.

زندگي به آخرين ايستگاه خود رسيده است.

ارواح بي وقفه مي رقصند؛ و قاب عكس هم چنان كج بر روي ديوار آويزان است. اتاق سردِ سرد است.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

مرگ یک قهرمان (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

رستم دستان

سوار رخش

پور زال و نیرم و دستان

پهلوان سیستان

مرد مردان

شیر شیران

اسطوره ی ایران

آنکه ایزد، دستگیرش

همراهش، در میان صلح و جنگش

رستم; آن حافظ خاکش، کی اش

 ***

آنکه دیو بر زمین زند

شمشیر از سر کین زند

خصم نتواند دوام آوردن،

با توانش هم آوردن،

آخرش از سر کین

نه در چین

آنکه فرزندش عطا کردن، جوانی بر سر خاکش

آخرش از پشت خنجر خورد

از رفیق از دوست،

قصه بی روست

کی توان گفتن،

سایه ها، دستها; قعرها کندند.

تا سوار بر اسب در میان چاه آزرم

این چنین ... خسته و دلتنگ ... .

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

یاد یاران (شاعر احسان، کپی برداری از این شعر اکیدا ممنوع می باشد)

نم نم باران

صدای باد

از جفای روزگار، فریاد

خفته ی خاک است

آنکه امروز سرخ بود، سبز بود

با من، هم حرف بود

 ***

آرمید امروز

در هجو سایه ها

بی درد، تنها.

دست بر سر، اشک در چشم

با صدای بسته، فریاد زنم:

گور سرد;

آنکه امروزش ببردی در بغل،

فرد بود، مرد بود

 ***

نم نم باران

صدای باد

از جفای روزگار، فریاد

سنگ قبرش

یادوارست;

یاد بی نوری، سردی

یاد تنهایی، فردی

 ***

غرّش ابر

باد و باران

بهاران;

بید مجنون بر به خود لرزان، هان

یاد یاران ... یاد یاران ... .

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

باران (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد است)

قطره باران

از ابر افتاد بر زمین

سرد شد

دلتنگ شد

در میان جوی ها جاری

از برای آبیاری

یا که راه سوی دریا

از میان کوه ها، سنگ ها.

 ***

سینه بر سنگ زد

سنگها را چنگ زد

روزها راه رفت

راه ها پیمود، سخت

 ***

تا که جانب دریا رسید

دست در دست دریا کشید

آفتابش گرم کرد

او را، همسایه ی ابر کرد.

آنکه از بالا رسید

سوی بالا پر کشید.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

بر آورده (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

زندگی شاید ضربات پی پی دارکوبی بر تنه ی درخت کهنسال رو به مرگ باشد. یا شاید صدای متناوب حرکت ثانیه شمار ساعت. حرکت شوم پاندول مرگ.

در سطح صیقلی این نوسانگر می توان خود و هر آنچه که در این دنیای نفرین شده است را دید.

شاید آینه ای است که بر سر مزارم گذارده اند و نشان دهنده ی مقبره ی نحس من است. شاید از این تل خاک به روی روشنایی راهی باشد.

و هر جا روم، آخر اینجایم.

زندگی شاید برگ برگ کردن گل سرخی است، که از سرخی به تیره می زند و من تنش را به عریانی می کشم و آنگاه است که در نظرم بدن بی پوشش بسیار زشت می نماید که هر چه در آن است لباسی است و ظاهری، و نه این که گل سرخ من نماد او باشد. که این نماد لیاقتش را ندارد و حتی عشق.

منم سوار بر تک شاخ آرزوها و این آسمان آبی قدمگاه اسب سپیدم.

اسب سپیدم در آسمان آبی چشم تو می تازد و هیچگاه تاب باران ندارد،که باران طلسم دیرین مرگ من است.

دوست دارم سر بر آورم ، چشمانت را ببینم و دستی در موهای تابیده ات کشم. امّا حیف . هر گاه چشمان از شرم بسته ام را می گشایم، از این خواب شیرین بر می خیزم و هر شبِ پس از این باز چشمانم را می بندم به امید دیدنت. امّا تو نمی آیی ... .

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

تو بمان (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد است)

سکوت سنگین تر از فریاد، در انتظار طلوعی به غروب می اندیشم.

فرصت پا پس کشیدن ندارم که زندگی قدمی است رو به فردا. مجهول زیستن و مجهول مردن که زندگیم جز بی نشانی نیست.

برف پشت پنجره سنگینی یک رنگی را و ماندگاری قدوم را به رخ می کشد.

صدای پر قناری عشق، شاید تنها صدایی باشد که در این آسمان آبی به گوش می رسد.

سرمای بی رحم زمستان، آسمان مجنون، تن گل سرخ را در یخبندان بی محبتی قرار داده اند و دست به خون آغشته ی زمان حلوقم سبزش را می فشارد و گلبرگهای وجودش را پرپر می کند.

امّا در گذر از هر آنچه گذشته و یا می آید. تو بمان ... .

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

گلبرگ (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است.)

زندگی گلبرگ گلی است، سرخ

تن سپرده به نسیم

شبنم عشق به پیشانی

دست در دست باغ

به طراوت به شکوه

آسمان چتر بگسترده بر طرف چمن

شایدم بوی نم

آری

شایدم بوی نم

بوی باران

و یا جویبار خروشنده ی آب.

زندگی طعم صفاست.

در عبور ایمن شاه راه زندگی

گرد باد بلا، شاید رسد.

گل نو جان حیات را

شاخه شکند

برگ بریزد.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

آخرین لحظه (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است)

آخرین برگ درخت تنومند پارک در زیر نم نم خفیف باران به سجده گاه پاهانم آمد.

بی توجه به رنجش و درد برگ، پایم را بر سرش گذاشتم، تا بدانی رسید کارش که از بی زبانی به ستوه آمد و فغان در داد. صدای خش خش، التماس بی پاسخش بود.

هوا هنوز گرگ و میش بود و زندگی پس از ساعاتی توقف دوباره جانی گرفته بود.

قدم قدم خود را به کنار رودخانه ی شهرمان رساندم. زیاد دور نبود.

بدون اصرار برای پاسخ دستی به نشانه ی خداحافظی تکان دادم. سرم را به سمت رود تمایل کردم.

نمی دانم شاید روزنامه ها این تیتر را بر گزینند: "او خودش را به رودخانه سپرد"

و در چشم بر هم زدنی تصویرم در آب رود به حرکت در آمد و این قاب عکس زیبا پیش چشمانم در هم شکست. تنها چند ثانیه بود، که آن هم با سرعت تمام سپری شد.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

بی تو (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است.)

قطره ی اشک

شور و بی رنگ

شاید از گوشه ی چشم مردِ دلتنگ

قلب خنجر خورده ی زخمی

بی پرستار، بدون مرهم

آسمون خسته و دلگیر

فصل سرد خزان

زیر باران

قطره ی اشک، گمشده و تنها

بین هزاران قطره ی باران

خیلی ساده

بی تفاوت

بی نیاز واسه دیدن

می شود گم.

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

بغض (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است)

قصه ی شب و سیاهی

غصه ی مرگ و تباهی

فریاد و نم نم بارون

سردی و ظلمت بیرون

قصه ی بودن و موندن

غصه ی رفتن و کندن

این درخت زرد و بی برگ

توی پاییز و زمستون

آسمون بی رحم بی رحم

بی ستاره، بی طراوت

همه ظلمت

همه تیره، همه تار

ساز شکسته

کنج دیوار

دست سردی می زند سیلی

بر تن زخمی

بی محبت

پر شقاوت

سوزش و آه

از ته حلقوم پر درد

پر فضای خانه ی سرد

خانه ی سرد ...

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

اعدام (نویسنده احسان، کپی برداری به هر صورتی ممنوع است)

آسمان دست تمنا به سوی خاک دراز کرده است و مهتاب نیز عاشقانه دست بر سرش می کشد، و من دست به دامن آسمان به عروج می رسم.

آنقدر عاشقم که سالکان دیرینه ی طریق عشق در برابر عشقم سر تسلیم فرود آورده اند و مجنونان هوشیار هوشیارند.

در زیر باران، دست به گلبرگ های رنگ پریده ی گل سرخ می برم و بی اختیار برگ برگش می کنم.

دنیایی که تا دیروز در برابر چشمانم غرق نور و لطافت بود و دشتهای گلهای زردش آرام بخش دلم، امروز ناگهان رنگ باخت و تمام آن گلهای زرد در برابر چشمانم پرپر شدند و آن همه لطافت سنگ شد.

بغضی به اندازه ی دردهای تاریخ بشریت به گلویم نشست و راه تنفسم بست. که من دیگر حتی قادر به اشک ریختن هم نیستم.

با صدایی لرز گرفته و خفه در اعماق حنجره و با چشمانی گرد شده از تعجب می پرسم. چرا؟

زمانی، تنها زمانی، تمام لحظات گذشته مان از جلو چشمانم عبور می کنند و از خود با حالی مشوش می پرسم: "که چه کردیم که بدین جا رسیدیم؟ نمی دانم شاید ذهنم را خواند." آرام گفت: "آغاز هر رابطه ای پایان است." و من می فهمم که چه جمله ی مسخره است.

بغض در گلویم می شکند و قطره اشکی که به زیبایی بلور به کرانه ی دریای دیدگانم ظاهر شده است، سنگین تر از همیشه به خاک می افتد و بی ارزش تر از همیشه می شکند، خر می شود.

تنها اشکم نبود که شکست و این صدای شکستن اشکم نبود، دلم بود.

آسمان به نیش خندی بر زمین و انسان می نگرد و لبخندی تمسخر آمیز بر گوشه ی لب دارد. شب و باران و زلف پریشان د رهجوم وحشیانه ی باد.

تاب و تب قلبم را می تونستم در زلف به باد سپرده شده اش ببینم. امّا ... به دور از هر آنچه که هست، چشم می بندم و بی توجه به گذشته و بی چشم داشت به آینده با دلی سرشار از غم و چشمان از اشک مرده و بی فروغ با آنچه که هست کنار می آیم. کنار می آیم ...

زیرا من دیگر مرده ام. زندگی ما را به جرم عاشقی اعدام می کند.

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

خاک (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است.)

خاک

این دوست دیر باز

یار غمها

یار دردها

از برای بردنش

آغوش باز

آنکه هم خوب و هم بد می برد

بشر را در دست می برد

این رفیق نارفیق

دست حریص دارد به پیش

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

دریا (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است.)

سوار بر زورقی، سیلی خور امواج، در پی بی کران روانه خواهم شد. و حال اشتیاق امواج را درک می کنم.

دریا بی رحم نیست. از محبت است که حتی هر غریبه ای را در آغوش می کشد، می بوسد و می بوید و تا ابد پناهش می شود.

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

ای کاش... (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن به هر شکلی ممنوع است.)

کاش نفس در نفس پرندگان سبک بال سبقت گیر بر باد بر آسمان آبی به عروج می رسیدیم. یا چون بلبلان نغمه ی عشق را بر گل تر سر می دادیم و در وفای به عهد و در استقبال از قدوم مبارک و متبرک معشوق جان می دادیم. یا چون قو سوار بر امواج برکه، از ساحل دلبستگی دور می شدیم و چون آهوی گریز پا نچه را که قصد شوم دارد را به ضرب پشت پا دور می کردیم.

همچون درختان استوار سنوبر بر کناره ی شاهراه زندگی، صبور و بی وقفه، زمان را در انتظار رهگذری بشیر سپری می کردیم و یا چون شاخه گلی سرخ زینت بخش دستی و زبان گویای دلی بودیم.

دریا غریب نیست. وسعت بی کرانش طعم تلخ تنهایی ندارد. زیرا موجها هرگز تنهایش نمی گذارند و باد هر روز دست نوازشش را با ملایمت بر سرش می کشد.

کاش چون خورشید می توانستم روشنی بخش جهانی باشم.

امّا نه، حال که خورشید نیستم لااقل توانم شمعی نیم سوخته، روشنی بخش مهفل عاشقان دست از جان شسته باشم.

زندگی زیباتر از آن چیزیست که تصور می کنی. می توان به آنچه هست قانع بود، امّا دستی بر نردبان آسمان داشت.

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

سیب سرخ (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن ممنوع می باشد)

عشق طعم سیبی است سرخ. بدانگاه که دندانهای سفید، پوست سرخش را می شکافد.

دست در دست و نفس در نفس در زیر کرسی گرم در آغاز زمستان شاید در شب اشتیاق و شوق، شب یلدا.

بی تفاوت به سرمای بیرون و دلخوش به گرمای درون، نه کرسی، دلخوش به گرمای دلهای به هم پیوند خورده.

ایام آنچنان تند می گذرند، که خار روی دیوار فرصت جنبشی ندارد.

به اشتیاق اولین دانه ی منتظم برف، با پای پیاده، قدم زنان در راه آسمان. دست در دست در راهی که درختان عریان زیبایی بخش کرانه اش هستند و تلؤلؤ خورشید روشنی بخش دلهای رهگذرانش.

امّا روزها به تندی می گذرند. در فاصله ی چشم بر هم زدنی دست از دست جدا می شود و برق چشمها به کدورت می گراید.

بی تو تا اوج راحتتر پر می گیرم. راستی تو نمی دانی که هنوز هم دوستت دارم.

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

آخرين مطالب ارسالي
مترسك
يادداشت‌هاي يك بچه مثبت
بيچاره ليلي!
عاشق شده‌ بود
عبور از سد
iRcHaTaN Password Sender 7.1
خدانگهدار
ماه من
فايده نداره
سحرگاهی (شاعر: مهسا، کپی برداری از این متن ممنوع می باشد)

درباره ي ايستگاه

سایتی از همه نظر زیبا
www.Efair.persianblog.com
www.Efair.mihanblog.com
www.Efair.parsiblog.com
www.EfairXX.parsiblog.com


خوش آمديد



سيستم ارسال پيام

* نام شما :
* ايميل شما :
وب سايت شما :
* متن پيام :


آمار ايستگاه


پلير ايستگاه



 

خبرنامه







تاريخ و ساعت







لوگوي ما

ایستگاه  آخر بدون توقف



از طريق كد فوق، لوگوي ايستگاه را در سايت و يا وبلاگ خود قرار دهيد.


نويسندگان


امكانات ايستگاه



Google





صفحه اصلي |  پست الکترونيک |  اضافه به علاقه مندي ها |  دفتر مهمان



<< كپي برداري از اين سايت منوط به اجازه ي مدير ايستگاه مي باشد >>



Copyright © 2008 by Ehsan

www.Efair.coo.ir