تبليغاتX
ایستگاه آخر بدون توقف
   

منوي اصلي

لينکهاي سريع
موضوعات

آرشيو مطالب


اخبار ايستگاه

جديد ترين اخبار ايستگاه را در اينجا مشاهده نماييد.

***

ايستگاه از وبلاگ نويسان عزيز دعوت به همكاري مي نمايد. عزيزان علاقه مند مي توانند در بخش نظرات از طريق نظر خصوصي خود را به ما معرفي نمايند.

مديريت ايستگاه آخر بدون توقف

دفتر مهمان تماس با ما

سيستم عضويت ايستگاه


سيستم عضويت

***

عضويت در ايستگاه

ورود به ايستگاه

عضويت در خبرنامه

ارسال پيام

ارسال ايميل به مدير



با عضويت در ايستگاه از امكانات سيستم عضويت بهره مند شويد.

***

نام کاربري :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian



لوگوي دوستان








دوستان عزيز كه تمايل به تبادل لوگو دارند، در بخش نظرات اعلام نمايند.


لينك دوستان

گل آرزو
ايران زمين
متين پروكسي
مظلومانه ترين سكوت را فرياد كن
كاكتوس سردسيري
For my LOVE _ Shahriyar
با مرام، لوتي، با صفا
sms - off
خواب بارون ...
پسر دروغگو
بنام زندگی
پسر دختراي ايراني
بهشت خوبان
عمرم جونم امید آخرم تو بودی...........؟؟
کمیاب ترین سی دی ها
پایگاه اطلاع رسانی آفاق
وروجك
خانه اطلاعات
شرک
helloyahoomail
گلچهره
معمارانه
زیبایی عشق
داغی که بر دلم نهادی....
عمرم جونم امید اخرم تو هستی...........؟؟
اس ام اس کده
بي تو هرگز با تو عمري
آیین آینه
حرف حساب با
webshot
عیاران
تک دانلود
هک را با لیلا پسورد35 تجربه کنید
جوك و آف و اس ام اس
هم كلام
ساحل نشين
مثل هیچ کس
بامبول
نگاه
نغمه
تجریش
سمپاد
فرهنگ اسلامی
محشر
hgholdor
تهرون پاتوق
تکناز
ایران کلیپ
ایستگاه آخر بدون توقف
آرشيو پيوندها

دوستان عزيز كه تمايل به تبادل لينك دارند، در بخش نظرات اعلام نمايند.


پيوندها


بخش عكس ايستگاه
بخش اجتماعي فرهنگي ايستگاه
بخش شعر و داستان ايستگاه
بخش كليپ ايستگاه
ماورای دوم، وابسته به ایستگاه
آلبوم ايستگاه
دفتر مهمان
كد لوگوي ايستگاه
تالار 1
تالار 2


اطلاعات سيستم شما


زمان ورود شما

» کاربر: Admin

  AddThis Feed Button


 


بنر ايستگاه آخر بدون توقف

ايستگاه آخر بدون توقف


بنرهاي خود را با اندازه ي 50*600 براي ما ارسال نماييد.

ايستگاه آخر بدون توقف


Tk

از این پس این وبلاگ از طریق آدرس www.Efair.tk نیز قابل دسترسی می باشد.

با تشکر مدیریت ایستگاه آخر بدون توقف

+ احسان یکشنبه سیزدهم آبان 1386  نظر بدهید!

دفتر مهمان ایستگاه

دفتر اختصاصی ثبت دل نوشته های شما دوستان عزیز افتتاح شد.

از این پس می توانید هر آنچه که دوست دارید در دفتر ما ثبت کنید.

دفتر مهمان ایستگاه

http://Efair.veb.ir/gbook

+ احسان یکشنبه ششم آبان 1386  نظر بدهید!

آرشیو دست نوشته ها و شعر های احسان

از اینجا قسمت اول آرشیو نوشته ها را ببینید.

* مطالبی که کپی برداری از آنها آزاد ذکر شده است، با ذکر منبع می توانید از آنها کپی برداری نمایید.

* کپی مطالبی که کپی آنها ممنوع اعلام گردیده است، در هیچ صورتی کپی برداری از آنها آزاد نمی باشد. حتی با ذکر منبع.

در صورت تمایل می توانید به این مطالب لینک دهید.

* کپی برداری از مطالبی که کپی برداری از آنها اکیدا ممنوع ذکر شده است، تابع مورد دوم می باشد با توجه بیشتر.

و در این موارد هم می توانید از لینک مستقیم به مطلب استفاده کنید.

* در موارد کپی نام وبلاگ "ایستگاه آخر بدون توقف"، آدرس " www.Efair.blogfa.com "، و نام نویسنده یا شاعر "احسان" ذکر گردد. "

* رعایت شرایط بالا نشانه ی شخصیت شما دوست عزیز است.

با تشکر مدیریت ایستگاه آخر بدون توقف

 

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

نامه ای به پیامبر اعظم (نویسنده احسان و پروانه ی آبی، کپی برداری از این متن اکیدا ممنوع می باشد.)

کپی برداری از این متن به هر شکل، اکیدا ممنوع می باشد. متخلف را به خدا وا می گذاریم.

 

به نام خدایی که به حق شما را خاتِم و خاتَم پیامبران قرار داد.

از زمان پیامبری عیسی (ع) قرنها می گذشت. در این مدت گروهی از مردم تابع دین عیسی بودند، گروهی پیرو دین یهود و بسیاری از مردم از پذیرش دین حق منحرف گشته بودند.

قوم عرب در این دوران غرق در عقاید و خرافات باطن خود بود. بت پرستی رواج کامل یافته بود. زنده به گور کردن دختران نظام جامعه را تهدید می کرد. میخوارگی و آدم کشی در بین قبایل شدت می یافت؛ و سایر انحرافات نیز کم و بیش رواج داشت. در چنین دوران سرد و خفقان نیاز به مصلحی دیندار احساس می شد تا جامعه را به سوی سعادت سوق دهد و نجات دهنده ی انسانهای تمام اعصار باشد.

شما بودید آن مصلح برتر،با کتابی به عظمت جهان و پدیده هایش. فرمودید بگویید"لا اله الا الله تا رستگار شوید"

آری انسان ها را نجات بخشیدید به نور حق. از ظلمت جهل مردمانی بت پرست، آنها که می دیدند آثار خدا را امّا پرستش می کردند سنگ و چوبی را. خرمای کشت خود را به خدایی می گرفتند و سال بعد همین خرما خوراکشان بود و خدایی دیگر.

مصلح حق، ای فرزند عبدالله، ای ستوده، جهانی با چنین طرز تفکّر و جهل را به نور راهنمایی کردن چه دشوار است، امّا شما در برابر سنگ ها و توهین هایشان، در برابر شمشیر به دست گرفتن هایشان ایستادید.

بر می آمد از پیامبری بزرگ چنین کاری، پیامبری که خدا پیروزیش را بشارت داده بود، پیامبری که جهان در روز تولّدشان دید خشکیدن هامون را، افتادن کنگره های کفر در بلاد کفر را، دید بی آبی دریاچه ی ساوه را، دید خاموشی آتشکده ی فارس.

قرآن کتابی است عظیم، آسمان از عهده ی امانتش بر نمی آمد، کوه با نزولش متلاشی می شد؛ امّا تو ای اشرف مخلوقات، تنها تو بودی شایسته، شایسته و عظیم. تو بودی مخزن اسرار خدا، تنها تو تاب نزولش را داشتی.

مردی چهل ساله، بزرگ، تاب آورد آنکه جهانی سرباز زد.

خداوند در نخستین آیه ی سوره ی اسراء به صراحت اعلام می دارد برتری ات را بر مخلوقات. " به پاکی یاد کنید آنکه بنده ی خویش را شبانگاهی از مسجد الحرام به مسجد الاقصی که پیرامونش را برکت دادیم، بُرد تا شگفتی های قدرت خود را به وی بنماییم."

ای رسول خدا، خداوند شرافتی عظیم برایت قرار داده؛ معراجت در دوازدهم بعثتت.

باور نکردند حرفت را، دیدند شتر سیاه و سفید پیشرو کاروان تجارتی وادی تنعیم را، امّا باز هم از دشمنی دست نکشیدند.

کافران، آن حیوانات انسان نما، دریدند سینه ی عمویت حمزه را در جنگ احد، با اشک هایت آسمان گریست.

بودی آن پیامبر خاک نشین، امّا افلاک به اذن الله مطیع پیامبرش بودند. به حصیری می نشستی و نان جو می خوردی، هم درد مظلومان و دشمن ستمکاران.

حجة الوداعت، وداع با دنیا و مردم دنیا بود. به پایان رسید آن همه سختی، آن همه بی وفایی و قدر نشناسی در برابر لطف و کرمت.

دینت را کامل کردی و عترت و کتابت را به یادگار گذاشتی برای تمام اهل جهان و در تمام قرون و اعصار.

" اللهم اغفرلی و ارحمنی و الحقنی بالرفیق الاعلی"

خداوندا مرا بیامرز و بر من ببخشای و مرا به دوست برترین که تو باشی، ملحق کن.

« درود بی پایان خداوند بر تو و خاندان پاکت »

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

به خاطر تو، "سپیده" (آرشیو : نویسنده احسان)

سازی شکسته و آهی سرد، هر چیز را زیر و رو خواهد کرد و این منم در برابر تو با دلی پر. که آنچه بر سرم آوردی به آهی حواله کنم و لب به سخن نگشایم.

غروب دلگیرترین لحظه ی عمر است. تکرار، تکرار و تکرار.

درد و رنج و فریاد. دست در دست بودن بهانه ای است بزرگ و بی اساس و عشق تهمتی است عظیم و خطایی است زیبا که در طول تاریخ بارها و بارها تکرار شده است.

از هر آنچه که رنگ تکرار می پذیرد، بی زارم.

و امّا بال زدن یا کریمی در آسمان بی صداقت شهر هم می تواند تکراری نباشد. نمی دانم ... شاید هم باشد ...

وای از روزی که عشق عادتمان شود.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

بی هدف (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد است)

خسته از آنچه زندگیش می خوانیم و دست بر سر و اشک در چشم، در کرانه ی این باتلاق متعفن ایستاده ایم; و مروارید مروارید از گوشه ی چشم از برای داغ دل به سجده گاه و محراب زمین می فرستیم.

دل، این حرم ستر عفاف ملکوت، خزانه دار غیب به یک نظاره به روی دوست عنان اختیار از کف داده است و زندگی را در عین هدف دار کردن بی معنی کرده است.

دست بر سر و اشک در چشم، با فریاد خشکیده در گلو و بغض فرو مانده از سالها در ته چاهسار گلو، از کنار تارهای بی پود زندگی، دل را تسکین می دهم و به آرامبخشی شوق وصال می خشکانم.

اینجا آب گوارا را از لب عطش دیده ی ما می کشند. دست به آسمان بر می کنم و این بار نه بی صدا، بلکه با تمام وجود آنچه در دل دارم آشکار می کنم.

ای آنکه که گفتی تزرّع و زاری کلید در اجابت است، می خواهم ای دانای مطلق.

امّا امروز خسته تر از هر روز هستم نه بهتر می خواهم و نه بعداً، همان می خواهم و حالا.

دیگر فرصتی برای تکرار نیست. گرچه لطافت و زیبایی تکرار پسند است. امّا این توده ی خاکستری طاقت تکرار ندارد و حتی از ریزش برگ های زرد و نارنجی در هوای سرد و سوزناک پاییز خسته و دل بریده شده.

سازی شکسته و آهی سرد، هر چیز را زیر و رو خواهد کرد و این منم در برابر تو با دلی پر. که آنچه بر سرم آوردی به آهی حواله کنم و لب به سخن نگشایم.

غروب دلگیرترین لحظه ی عمر است. تکرار، تکرار و تکرار.

درد و رنج و فریاد. دست در دست بودن بهانه ای است بزرگ و بی اساس و عشق تهمتی است عظیم و خطایی است زیبا که در طول تاریخ بارها و بارها تکرار شده است.

از هر آنچه که رنگ تکرار می پذیرد، بی زارم.

و امّا بال زدن یا کریمی در آسمان بی صداقت شهر هم می تواند تکراری نباشد. نمی دانم ... شاید هم باشد ...

وای از روزی که عشق عادتمان شود.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

شهر ساحلی (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد است)

شهر ساحلی از همسایه ی دیرین خود انتظار مهر دارد، امّا دریا سیلی های بی رحمانه ای را به صورت شهر می زند.

سالهاست شاعران و نقاشان برای توصیف و ترسیم این دریای بی رحم و سنگ دل به آنجا می آمدند; امّا کمتر کسی بود که به توصیف شهر، این همسایه ی رنج دیده و صبور بپردازد.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

رانده شدگان (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد است)

بدان سان كه دست بر خاك ملكوت مي بريم و دلمان طلب صعود مي نمايد و در فارغ و غم غربت به لقا مي انديشيم، همچون آنانيم كه مي خواهيم به سويش رويم اما پاهايمان در خلاف طي طريق مي كنند.

نمي دانم ... شايد ما بر بامي ايستاده بوديم و دستي از براي تلاشمان، تلنگري زد.

چه كنيم كه آنقدر سست بوديم كه از آن بالا پرت شديم و حال به سرپنجه ي عشق بر ديوار كمال و معرفت آويزانيم و معلق در هستي و نيستي.

اگر در زمان رسيديم كه لقاست و شادي و پيروزي ايست كبريايي و حال اگر نرسيديم....

عشق ديگر نجاتمان نمي دهد و فريادمان در سوي نيستي به قعر دره ي فراموشي است.

كه مرگِ انسان، خروج روح از كالبد زميني نيست، فراموشي است.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

قاب عکس (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن ممنوع می باشد.)

خانه اي سرد و تاريك، گوشه ي شهر ارواح، اشباح.

اتاقي بي نور و رنگ پريده، محزون، با ديوارهاي دود گرفته.

ساعتي بر كنج ديوار، ضرباتي منظم، همچون تپش قلب ...

صداي گام زمان را در اين اتاق مي توان شنيد.

تابلوي غبار اندود كوچكي، كج و بي تعادل به كمك نخي سفيد كه بر اثر گذر سالها كمي تيره شده است، به زحمت خود را بر ديوار نگاه داشته است.

اتاق بسيار تاريك است. پنجره دارد، اما ... اما به خاطر بي رحمي زمستان شيشه هايش را با حصير بسته اند و روكشي رويش كشيده اند. مي توان صداي بازي باد با روكش پنجره را به وضوح شنيد.

سري برگرداني چوب لباسي كهنه اي را مي بيني كه چند لباس كهنه تر بدان آويخته شده است.

ارواحي بي آرام و قرار كه به واسطه ي بادي كه از درز پنجره مي آيد به رقص مشغولند.

مردي خسته و رنجور از گذرگاه حيات، به اندازه ي تپش قلبش زندگي مي كند.

درد ساليان را مي توان در صورتش ديد. غم فقدان عزيزي وجودش را آب كرده است.

دست بر ديوار دارد و سر به زانو، بر زمين نشسته است و خاك لباسش را بي رنگ تر از هميشه كرده است.

سينه اي كه به قوت نفسي بر مي آيد و به ذلت نفسي به پست ترين نزول مي كند.

مي توان از اين نشانه زنده بودنش را دريافت و يا شايد بتوان از فروغ چشمانش و اشكي كه بر گونه هايش سر مي خورد نيز، اين حقيقت تلخ را فهميد.

ناگهان فضاي اتاق براي لحظاتي روشن، بسيار روشن مي شود. نمي دانم اين نور از كجاست. پنجره همچنان بسته است و در نيز. 

نور رخت مي بندد، اتاق تاريك و تاريك تر مي شود؛ حتي تاريك تر از گذشته.

فروغ چشمانش پا در پاي روشني افول مي كند.

ديگر سينه اش حركت ندارد. و ساعت روي ديوار هم توقف ثانيه ها را فرياد مي زند.

اشك بر آمده از دل، از وجود، بر روي زمين خاك آلود مي افتد و به خاك به هم مي آميزند.

زندگي به آخرين ايستگاه خود رسيده است.

ارواح بي وقفه مي رقصند؛ و قاب عكس هم چنان كج بر روي ديوار آويزان است. اتاق سردِ سرد است.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

مرگ یک قهرمان (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

رستم دستان

سوار رخش

پور زال و نیرم و دستان

پهلوان سیستان

مرد مردان

شیر شیران

اسطوره ی ایران

آنکه ایزد، دستگیرش

همراهش، در میان صلح و جنگش

رستم; آن حافظ خاکش، کی اش

 ***

آنکه دیو بر زمین زند

شمشیر از سر کین زند

خصم نتواند دوام آوردن،

با توانش هم آوردن،

آخرش از سر کین

نه در چین

آنکه فرزندش عطا کردن، جوانی بر سر خاکش

آخرش از پشت خنجر خورد

از رفیق از دوست،

قصه بی روست

کی توان گفتن،

سایه ها، دستها; قعرها کندند.

تا سوار بر اسب در میان چاه آزرم

این چنین ... خسته و دلتنگ ... .

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

یاد یاران (شاعر احسان، کپی برداری از این شعر اکیدا ممنوع می باشد)

نم نم باران

صدای باد

از جفای روزگار، فریاد

خفته ی خاک است

آنکه امروز سرخ بود، سبز بود

با من، هم حرف بود

 ***

آرمید امروز

در هجو سایه ها

بی درد، تنها.

دست بر سر، اشک در چشم

با صدای بسته، فریاد زنم:

گور سرد;

آنکه امروزش ببردی در بغل،

فرد بود، مرد بود

 ***

نم نم باران

صدای باد

از جفای روزگار، فریاد

سنگ قبرش

یادوارست;

یاد بی نوری، سردی

یاد تنهایی، فردی

 ***

غرّش ابر

باد و باران

بهاران;

بید مجنون بر به خود لرزان، هان

یاد یاران ... یاد یاران ... .

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

باران (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد است)

قطره باران

از ابر افتاد بر زمین

سرد شد

دلتنگ شد

در میان جوی ها جاری

از برای آبیاری

یا که راه سوی دریا

از میان کوه ها، سنگ ها.

 ***

سینه بر سنگ زد

سنگها را چنگ زد

روزها راه رفت

راه ها پیمود، سخت

 ***

تا که جانب دریا رسید

دست در دست دریا کشید

آفتابش گرم کرد

او را، همسایه ی ابر کرد.

آنکه از بالا رسید

سوی بالا پر کشید.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

بر آورده (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد می باشد)

زندگی شاید ضربات پی پی دارکوبی بر تنه ی درخت کهنسال رو به مرگ باشد. یا شاید صدای متناوب حرکت ثانیه شمار ساعت. حرکت شوم پاندول مرگ.

در سطح صیقلی این نوسانگر می توان خود و هر آنچه که در این دنیای نفرین شده است را دید.

شاید آینه ای است که بر سر مزارم گذارده اند و نشان دهنده ی مقبره ی نحس من است. شاید از این تل خاک به روی روشنایی راهی باشد.

و هر جا روم، آخر اینجایم.

زندگی شاید برگ برگ کردن گل سرخی است، که از سرخی به تیره می زند و من تنش را به عریانی می کشم و آنگاه است که در نظرم بدن بی پوشش بسیار زشت می نماید که هر چه در آن است لباسی است و ظاهری، و نه این که گل سرخ من نماد او باشد. که این نماد لیاقتش را ندارد و حتی عشق.

منم سوار بر تک شاخ آرزوها و این آسمان آبی قدمگاه اسب سپیدم.

اسب سپیدم در آسمان آبی چشم تو می تازد و هیچگاه تاب باران ندارد،که باران طلسم دیرین مرگ من است.

دوست دارم سر بر آورم ، چشمانت را ببینم و دستی در موهای تابیده ات کشم. امّا حیف . هر گاه چشمان از شرم بسته ام را می گشایم، از این خواب شیرین بر می خیزم و هر شبِ پس از این باز چشمانم را می بندم به امید دیدنت. امّا تو نمی آیی ... .

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

تو بمان (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن آزاد است)

سکوت سنگین تر از فریاد، در انتظار طلوعی به غروب می اندیشم.

فرصت پا پس کشیدن ندارم که زندگی قدمی است رو به فردا. مجهول زیستن و مجهول مردن که زندگیم جز بی نشانی نیست.

برف پشت پنجره سنگینی یک رنگی را و ماندگاری قدوم را به رخ می کشد.

صدای پر قناری عشق، شاید تنها صدایی باشد که در این آسمان آبی به گوش می رسد.

سرمای بی رحم زمستان، آسمان مجنون، تن گل سرخ را در یخبندان بی محبتی قرار داده اند و دست به خون آغشته ی زمان حلوقم سبزش را می فشارد و گلبرگهای وجودش را پرپر می کند.

امّا در گذر از هر آنچه گذشته و یا می آید. تو بمان ... .

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

گلبرگ (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است.)

زندگی گلبرگ گلی است، سرخ

تن سپرده به نسیم

شبنم عشق به پیشانی

دست در دست باغ

به طراوت به شکوه

آسمان چتر بگسترده بر طرف چمن

شایدم بوی نم

آری

شایدم بوی نم

بوی باران

و یا جویبار خروشنده ی آب.

زندگی طعم صفاست.

در عبور ایمن شاه راه زندگی

گرد باد بلا، شاید رسد.

گل نو جان حیات را

شاخه شکند

برگ بریزد.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

آخرین لحظه (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است)

آخرین برگ درخت تنومند پارک در زیر نم نم خفیف باران به سجده گاه پاهانم آمد.

بی توجه به رنجش و درد برگ، پایم را بر سرش گذاشتم، تا بدانی رسید کارش که از بی زبانی به ستوه آمد و فغان در داد. صدای خش خش، التماس بی پاسخش بود.

هوا هنوز گرگ و میش بود و زندگی پس از ساعاتی توقف دوباره جانی گرفته بود.

قدم قدم خود را به کنار رودخانه ی شهرمان رساندم. زیاد دور نبود.

بدون اصرار برای پاسخ دستی به نشانه ی خداحافظی تکان دادم. سرم را به سمت رود تمایل کردم.

نمی دانم شاید روزنامه ها این تیتر را بر گزینند: "او خودش را به رودخانه سپرد"

و در چشم بر هم زدنی تصویرم در آب رود به حرکت در آمد و این قاب عکس زیبا پیش چشمانم در هم شکست. تنها چند ثانیه بود، که آن هم با سرعت تمام سپری شد.

+ احسان پنجشنبه سوم آبان 1386  نظر بدهید!

بی تو (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است.)

قطره ی اشک

شور و بی رنگ

شاید از گوشه ی چشم مردِ دلتنگ

قلب خنجر خورده ی زخمی

بی پرستار، بدون مرهم

آسمون خسته و دلگیر

فصل سرد خزان

زیر باران

قطره ی اشک، گمشده و تنها

بین هزاران قطره ی باران

خیلی ساده

بی تفاوت

بی نیاز واسه دیدن

می شود گم.

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

بغض (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است)

قصه ی شب و سیاهی

غصه ی مرگ و تباهی

فریاد و نم نم بارون

سردی و ظلمت بیرون

قصه ی بودن و موندن

غصه ی رفتن و کندن

این درخت زرد و بی برگ

توی پاییز و زمستون

آسمون بی رحم بی رحم

بی ستاره، بی طراوت

همه ظلمت

همه تیره، همه تار

ساز شکسته

کنج دیوار

دست سردی می زند سیلی

بر تن زخمی

بی محبت

پر شقاوت

سوزش و آه

از ته حلقوم پر درد

پر فضای خانه ی سرد

خانه ی سرد ...

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

اعدام (نویسنده احسان، کپی برداری به هر صورتی ممنوع است)

آسمان دست تمنا به سوی خاک دراز کرده است و مهتاب نیز عاشقانه دست بر سرش می کشد، و من دست به دامن آسمان به عروج می رسم.

آنقدر عاشقم که سالکان دیرینه ی طریق عشق در برابر عشقم سر تسلیم فرود آورده اند و مجنونان هوشیار هوشیارند.

در زیر باران، دست به گلبرگ های رنگ پریده ی گل سرخ می برم و بی اختیار برگ برگش می کنم.

دنیایی که تا دیروز در برابر چشمانم غرق نور و لطافت بود و دشتهای گلهای زردش آرام بخش دلم، امروز ناگهان رنگ باخت و تمام آن گلهای زرد در برابر چشمانم پرپر شدند و آن همه لطافت سنگ شد.

بغضی به اندازه ی دردهای تاریخ بشریت به گلویم نشست و راه تنفسم بست. که من دیگر حتی قادر به اشک ریختن هم نیستم.

با صدایی لرز گرفته و خفه در اعماق حنجره و با چشمانی گرد شده از تعجب می پرسم. چرا؟

زمانی، تنها زمانی، تمام لحظات گذشته مان از جلو چشمانم عبور می کنند و از خود با حالی مشوش می پرسم: "که چه کردیم که بدین جا رسیدیم؟ نمی دانم شاید ذهنم را خواند." آرام گفت: "آغاز هر رابطه ای پایان است." و من می فهمم که چه جمله ی مسخره است.

بغض در گلویم می شکند و قطره اشکی که به زیبایی بلور به کرانه ی دریای دیدگانم ظاهر شده است، سنگین تر از همیشه به خاک می افتد و بی ارزش تر از همیشه می شکند، خر می شود.

تنها اشکم نبود که شکست و این صدای شکستن اشکم نبود، دلم بود.

آسمان به نیش خندی بر زمین و انسان می نگرد و لبخندی تمسخر آمیز بر گوشه ی لب دارد. شب و باران و زلف پریشان د رهجوم وحشیانه ی باد.

تاب و تب قلبم را می تونستم در زلف به باد سپرده شده اش ببینم. امّا ... به دور از هر آنچه که هست، چشم می بندم و بی توجه به گذشته و بی چشم داشت به آینده با دلی سرشار از غم و چشمان از اشک مرده و بی فروغ با آنچه که هست کنار می آیم. کنار می آیم ...

زیرا من دیگر مرده ام. زندگی ما را به جرم عاشقی اعدام می کند.

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

خاک (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است.)

خاک

این دوست دیر باز

یار غمها

یار دردها

از برای بردنش

آغوش باز

آنکه هم خوب و هم بد می برد

بشر را در دست می برد

این رفیق نارفیق

دست حریص دارد به پیش

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

دریا (نویسنده احسان، کپی برداری آزاد است.)

سوار بر زورقی، سیلی خور امواج، در پی بی کران روانه خواهم شد. و حال اشتیاق امواج را درک می کنم.

دریا بی رحم نیست. از محبت است که حتی هر غریبه ای را در آغوش می کشد، می بوسد و می بوید و تا ابد پناهش می شود.

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

ای کاش... (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن به هر شکلی ممنوع است.)

کاش نفس در نفس پرندگان سبک بال سبقت گیر بر باد بر آسمان آبی به عروج می رسیدیم. یا چون بلبلان نغمه ی عشق را بر گل تر سر می دادیم و در وفای به عهد و در استقبال از قدوم مبارک و متبرک معشوق جان می دادیم. یا چون قو سوار بر امواج برکه، از ساحل دلبستگی دور می شدیم و چون آهوی گریز پا نچه را که قصد شوم دارد را به ضرب پشت پا دور می کردیم.

همچون درختان استوار سنوبر بر کناره ی شاهراه زندگی، صبور و بی وقفه، زمان را در انتظار رهگذری بشیر سپری می کردیم و یا چون شاخه گلی سرخ زینت بخش دستی و زبان گویای دلی بودیم.

دریا غریب نیست. وسعت بی کرانش طعم تلخ تنهایی ندارد. زیرا موجها هرگز تنهایش نمی گذارند و باد هر روز دست نوازشش را با ملایمت بر سرش می کشد.

کاش چون خورشید می توانستم روشنی بخش جهانی باشم.

امّا نه، حال که خورشید نیستم لااقل توانم شمعی نیم سوخته، روشنی بخش مهفل عاشقان دست از جان شسته باشم.

زندگی زیباتر از آن چیزیست که تصور می کنی. می توان به آنچه هست قانع بود، امّا دستی بر نردبان آسمان داشت.

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

سیب سرخ (نویسنده احسان، کپی برداری از این متن ممنوع می باشد)

عشق طعم سیبی است سرخ. بدانگاه که دندانهای سفید، پوست سرخش را می شکافد.

دست در دست و نفس در نفس در زیر کرسی گرم در آغاز زمستان شاید در شب اشتیاق و شوق، شب یلدا.

بی تفاوت به سرمای بیرون و دلخوش به گرمای درون، نه کرسی، دلخوش به گرمای دلهای به هم پیوند خورده.

ایام آنچنان تند می گذرند، که خار روی دیوار فرصت جنبشی ندارد.

به اشتیاق اولین دانه ی منتظم برف، با پای پیاده، قدم زنان در راه آسمان. دست در دست در راهی که درختان عریان زیبایی بخش کرانه اش هستند و تلؤلؤ خورشید روشنی بخش دلهای رهگذرانش.

امّا روزها به تندی می گذرند. در فاصله ی چشم بر هم زدنی دست از دست جدا می شود و برق چشمها به کدورت می گراید.

بی تو تا اوج راحتتر پر می گیرم. راستی تو نمی دانی که هنوز هم دوستت دارم.

+ احسان چهارشنبه دوم آبان 1386  نظر بدهید!

آخرين مطالب ارسالي
مترسك
يادداشت‌هاي يك بچه مثبت
بيچاره ليلي!
عاشق شده‌ بود
عبور از سد
iRcHaTaN Password Sender 7.1
خدانگهدار
ماه من
فايده نداره
سحرگاهی (شاعر: مهسا، کپی برداری از این متن ممنوع می باشد)

درباره ي ايستگاه

سایتی از همه نظر زیبا
www.Efair.persianblog.com
www.Efair.mihanblog.com
www.Efair.parsiblog.com
www.EfairXX.parsiblog.com


خوش آمديد



سيستم ارسال پيام

* نام شما :
* ايميل شما :
وب سايت شما :
* متن پيام :


آمار ايستگاه


پلير ايستگاه



 

خبرنامه







تاريخ و ساعت







لوگوي ما

ایستگاه  آخر بدون توقف



از طريق كد فوق، لوگوي ايستگاه را در سايت و يا وبلاگ خود قرار دهيد.


نويسندگان


امكانات ايستگاه



Google





صفحه اصلي |  پست الکترونيک |  اضافه به علاقه مندي ها |  دفتر مهمان



<< كپي برداري از اين سايت منوط به اجازه ي مدير ايستگاه مي باشد >>



Copyright © 2008 by Ehsan

www.Efair.coo.ir