زندگاني خواجه حافظ شيرازي :
خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي يکي از بزرگترين شاعران نغزگوي ايران است . نام پدرش بهاالدين محمد مي باشد که بازرگاني مي کرده و مادرش از اهالي کازرون شيراز بوده است و در اوايل قرن هشتم در سال 727 هجري در شيراز بدنيا آمده است .
پس از مرگ پدر برادرانش پراکنده شدند و شمس الدين محمد که خردسال بود با مادر در شيراز ماند و روزگار را به تهيدستي مي گذراند . هنگامي که به سن نوجواني رسيد در نانوايي به خميرگيري مشغول شد تا آنکه عشق به تحصيل کمالات او را به مکتب خانه کشانيد و چند گاهي ايام را بين کسب معاش و آموختن سواد مي گذارنيد . بعد از اين زندگاني حافظ تغيير کرد و او در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس درس علما و ادباي زمان را در شيراز درک کرد و در دو رشته از دانش هاي آن زمان يعني علوم شرعي و علوم ادبي کار مي کرد . قرآن را حفظ نمود و از اينجاست که خود در اشعار خويش چندين بار بدين اشتغال مداوم به کلام الله اشاره نموده است و بنابر تصريح صاحبان تراجم اتخاذ تخلص « حافظ » نيز از همين اشتغال نشاًت گرفته است .
صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
نديــدم خوشـــتر از شــعر تـو حـــــافظ به قرآنـــــــــي که انــدر سيــنه داري
تاريخ وفات حافظ را در قديمي ترين ماًخذي که درباره احوال او در مقدمه محمد گلندام ( هم عصر حافظ ) بر ديوان حافظ 792 هجري نوشته است .
ديوان حافظ مرکب است از پنج قصيده و غزليات ، و مثنوي کوتاهي معروف به آهوي وحشي و ساقي نامه و مقطعات و رباعيات .
در آستانه بيستم مهر ماه روز بزرگداشت حافظ شيرازي، صد و سومين نشست کتاب ماه ادبيات و فلسفه با سخنراني دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن با عنوان 'معماي حافظ' پانزدهم مهر ماه در خانه کتاب برگزار شد.
دکتر اسلامي ندوشن در مورد شعرهاي حافظ فرمودند :
بزرگترين پيام خواجه شيراز به انسانها را دعوت به عشق ، محبت و خداباوري خواند
بنابر اطلاعات محدودي که از زندگاني خانوادگي حافظ موجود است او زن و فرزند داشته و درباره عشق او به دختري به نام شاخ نبات افسانه هايي رايج است و بنابر همان داستانها حافظ آن دختر را به عقد مزاوجت خود درآورد . درست يا نادرست ، حافظ در اشعار خود يک جا از فقدان محبوبي در سال 764 سخن ميگويد و اين تاريخ با سي و هشت سالگي شاعر مصادف بوده است ، و ضمنا چند بار در اشعار حافظ باز ميخوريم به اشاراتي که به مرگ فرزند خود دارد .از آن جمله است . اين دو بيت :
دلا ديدي که آن فرزانـه فرزنـد چه ديد اندر خم اين طاق رنگين
به جاي لوح سيمين در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگين
و غزلي ديگر در سوگ فرزندش :
بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصـل کرد باد غيرت به صدش خار پريشان دل کرد
طوطيي را به خيال شکري دل خوش بود ناگهــان سيـــل فنــا نقش امل بــاطل کرد
قرة العـيــــن من آن ميــوه دل يــادش باد که خود آسان به شد و کار مرا مشکل کرد
آه و فرياد که از چشـم حسود مه و چرخ در لحد ماه کمان ابروي من منـــزل کرد
------------------------------------------------------------------------------------
جز نقش تو در نظر نيامد ما را جز کوي تو رهگذر نيامد ما را
خواب ار چه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نيامد ما را
***
گفتم که لبت گفت لبم آب حيات گفتم دهنت گفت ز مي حب نبات
گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا شادي همه لطيفه گويان صلوات
سال تولد : در فاصله سالـهـاي 712 تا 727 هـجري شمسي
محـل تولد : شيراز . نام در زمان تولد : شمس الدين محـمد
نام پـدر : بـها الدين .تعـداد برادر : 2 برادر بزرگـتر از خـود
تاًهـل : حافظ در دهـهً سوم عـمرش با يار و معـشوقه اش " شاخ نـبات " ازدواج کرد.
تعـداد فرزند : يک
ديـوان حافظ : حاوي 500 غـزل، 42 رباعـي، و تعـداد نامحـدوديقـصيده است کـه در عـرض مدت 50 سال سروده شده است.حافظ هـر آن گـاه که حـالتي روحـاني به او دست مي داد، به سرودن شعـر مي پرداخت و به هـمين عـلت گاه در طول يک سال بيشتر از 10 غـزل نمي سرود. قصد و نيت او سرودن اشعـاري بود که خداوند از دستـش راضـي باشد.
تدوين و جمع آوري ديوان حافظ؛ حافظ خود هـيچـگاه به فـکـر تدوين وجـمع آوري اشعار خـود نبود. ديوان او براي نخستين بار در سال 789 هـجري شمسي بوسيله محـمد گـل اندام، 22 سال بعـد از وفات حافظ گـردآوري شد.
حافظ به سال 791 در سن 69 سالگـي در شيراز درگـذشت. جسد او را در باغ مصلي، در کـنار نهـر رکن آباد شيراز به
خـاک سپـردند، محـلي که امروزه به نام حافظيه خـوانده مي شود. روحـانيون مـتعـصب و قـشري زمان او اجازه ندادند که حافظ را به آئين اسلام کـفن و دفـن کـنند، ولي حـمايت توده مردم از شاعـر محـبوبشان باعـث تـنش و ناآرامي در شيراز شد. چاره انديـشيدند، که براي حـل مـشکـل به ديوان حافظ تـفاًل زنـند ، که نـتيجه آن اين بيت شد .
قدم دريغ مدار که جـنازه حافظ که گـر چـه غـرق گـناهـست مي رود بهـشت
اشعاري از حافظ :
فرين بر دل نرم تو كه از بهر ثواب كشتهء غمزهء خود را به نماز آمده اى
***
مرا عهديست باجانان كه تاجان دربدن دارم هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم
***
بنماى رخ كه خلقى واله شده و حيران بگشاى لب كه فرياد از مرد وزن برآيد
***
ديدن روى ترا ديده جان بين بايد وين كجا مرتبهء چشم جهان بين من است؟
***
سروش عالم غيبم بشارتى خوش داد كه بر در كرمش كس دژم نخواهد ماند
***
گر چه عرض هنر پيش يار بى ادبيست زبان خموش وليكن دهان پر از عربيست
پرى نهفته رخ و ديو در كرشمهء حسن بسوخت ديده زحيرت كه اين چه بوالعجبيست
در اين چمن گل بي خار كس نچيد آرى چراغ مصطفوى با شرار بولهبيست
سبب مپرس كه چرخ از چه سفله پرور شد كه كام بخشى او را بهانه بى سببيست
به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط مرا كه مصطبه ايوان و پاى خم طلبيست
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر كه در نقاب زجاجى و پردهء عنبيست
هزار عقل وادب داشتم من اى خواجه كنون كه مست و خرابم صلاح بى ادبيست
بيار مى كه چو حافظ هزارم استظهار بگريهء سحرى و نياز نيم شبيست
***
ميان گريه مي خندم كه چون شمع اندراين مجلس زبان آتشينم هست، اما در نميگيرد
***
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد دگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد
پير در ديوان حافظ :
يکي از وجوه اشتراک افکار خواجه شيراز و عقايد متصوفه عقيده به لزوم پيروي سالک از پيرو متابعت از تعاليم و اوامر اوست و همچنانکه اهل تصوف مي گويند کشف حقايق و اکشاف حجاب ظواهر از برابر چشم سالک جز در سايه تعاليم پيرو يمن و برکت صحبت و گرمي انفاس او امکان پذير نيست . حافظ شيراز نيز در جاي جاي ديوان خود تاکيد مي کند که حل معضلات اسرار آفرينش و سير و سلوک در مراحل صعب و پرنشيب و فراز عشق و استکمال و تهذيب نفس و آمادگي براي قبولي تجلي انوار حقايق و اسرار الهي جز با راهنمائي پيري روشن ضمير امکان پذير نمي باشد.
قطع اين مرحله بي همرهي خضر مکن ظلماتست بترس از خطر گمراهي
خواجه حافظ سالکان را به مطاوعت محض و متابعت کورکورانه از تعاليم و اوامر پير و مرشد تشويق مي کند و معتقد است که پير هر چه فرمان دهد عين صوابست اگر چه ظاهر آن خطا و فساد باشد زيرا آنان از حدود تکاليف و ظواهر که براي خامان نارسيده واجب الرعايه است تجاوز کرده و و به مرحله اي رسيده اند که تجويزشان اکسير صلاح و تعذيرشان مولد فساد به شمار مي رود .
خواجه در اولين غزل ديوان مي فرمايد :
به مي سجاده رنگين کن گرت پير مغ که سالک بي خبر نبود زراه و رسم منزلها
اين بيت يادآور داستان شورانگيز شيخ صنعان است که در عشق دختر ترسا دست از دين و ايمان کشيد و مي خورد و زنار بست و قرآن بسوخت و به خوکباني پرداخت و مريدان او را ترک گفته با چشم گريان به مکه باز گشتند ولي مريدي روشندل که از راه و رسم منزلها با خبر بود در موقع عزيمت شيخ از مکه حاضر نبود چون از حال شيخ آگاه گشت زبان ملامت گشود و مريدان را سرزنش کرد که اي بيخبران رسم ارادت و پيروي از پير نه اين بود و اگر مريد واقعي بوديد به پيروي از پير دست از ايمان مي کشيديد و زنار بندي کليسا پيشه مي کرديد اين پند کارگر افتاد و مريدان نزد شيخ باز گشتند و عزم پيروي از پير جزم کردند ولي معلوم شد اين همه آزمايش آسماني براي تکميل پير و تعليم مريدان بوده است .
داستان شيخ صنعان مورد توجه خاص خواجه بوده است و چند بار به تصريح و تلويح در اشعار خواجه به نظر مي رسد چنانکه بي ترديد اين دو بيت که از اشعار مشهور و شيواي خواجه است ناظر به همين داستان مي باشد
دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما چيست ياران طريقت بعد از اين دبير ما
ما مريدان روي سوي قبله چون آريم چون روي ســــــــوي خانه خمـــــــار دارد پير ما
اين بيت به مي سجاده رنگين کن را اينگونه مي توان توجيه کرد که هر چه پير بگويد بي چون و چرا اطاعت کن زيرا پير مغــــــان وجود خارجي ندارد و منزل او در درون خــــــواجه بزرگوار و مسند و خانقاه او در دل شاعر عارف است . بالاخره به عبارت رساتر پير مغان همان احساس بي شائبه و نظر صائب و دل پاک و روشن و سرشت آتشين و مي آلود و عشق آميز خواجه شيراز است که هادي او در وادي ظلماني اسرار آفرينش و پيرو مقتداي حقيقت سنج و ناصح مشفق او در تنگناي زندگي و در برابر معضلات حيات مي باشد و با تعميم بيشتر منظور حافظ از پير اصولا هر گونه محرکي است که در تهذيب دل عارف و دور کردن او از ريا و نفاق و تشويق او به مستي و عشق و اسغراق در محبت دوست موثر باشد .
به عبارت بي پيرايه تر و روشن تر(( پير مغـان )) همان (( عشـــق )) است که رهبر خواجه عزيز و بزرگوار در طريق معرفت و حقيقت مي باشد و اين عجبي ندارد زيرا به قول مولاناي بزرگ بالاخره پيري لازم است تا سالک را در طريق سلوک هدايت کند ولي لزومي نيست که اين پير حتما موجودي خاص و خارجي باشد . اين پير دليل و واسطه کشف راه است .
لازم مي باشد ولي ممکن است در خارج وجود سالک يا در درون او باشد.
فلک به مردم نادان دهد ز فام امور تو اهل فضل و دانشي همين گنا هت بس
دل الهام پذير :
سخن اساسي در اين مورد آن است که دل مستعد است که حقيقت حق از همه موجودات در آن تجلي شود . اما سببهايي ميان دل و حقيقت حايل است . سببهايي که ميان آيينه دل و " لوح محفوظ " همچون پرده فرو افتاده است و مانع تجلي لوحي ميشود که دربر گيرنده فرامين حق است تا روز قيامت . و تجلي حقايق علمها از آيينه " لوح محفوظ " در آيينه دل آدمي بدان مي ماند که تصويري از يک آيينه ديگري که مقابل آن قرار گرفته منعکس شود . البته اين کار هنگامي امکان پذير است که آيينه تصوير گيرنده از غبار و زنگار پاک باشد و از صافي و شفافي لازم برخوردار ، چنانکه خواجه فرموده است :
روز جانان طلبي ، آيـنـه را قابـل ســاز ورنه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روي
حق تعالي فرموده : " انا غرضنا الامانة علي السموات ... "
و اين اشارتي است سوي آن که دل را خاصيتي است که بدان از آسمان و زمين و کوهها متمايز است ، و امانت الهي را بدان تحمل ميتوان کرد . و آن امانت ، معرفت و توحيد است . و دل هر آدمي مستعد حمل اين امانت است ، در اصل طاقت کشيدن بار آن را دارد ، وليکن سببهايي چون نقصان دل و تيرگي آن به حجاب معصيت ، آدمي را از قيام نمودن به تحمل رنجها و رسيدن به حقيقت آن باز ميدارد : آسمان بار امانت نتوانست کشيد قرعه کار به نام من ديوانه زدند
و براي آن پيغمبر ( ص ) فرمود : هر مولودي بر صلاحيت معرفت و توحيد زاده ميشود ؛ پس مادر و پدر او را جهود و ترسا و مغ ميگردانند . و فرمود : " اگر نه آنستي که ديوان گرد دلهاي فرزندان آدم ميگردند ، هر آيينه مردم ملکوت آسمانها را ميديدند " که اشاره است به بعضي از اين سببها که حجاب است ميان دل و ملکوت .
پس به اعتقاد گروهي " دل روشن الهام پذير " در حکم بهشت واقعي است و اين صفات سبب استحقاق بهشت است نزديک اهل حق . و فراخي ملک بنده در بهشت براندازه فراخي معرفت اوست و به مقدار آنچه از صفات و افعال حق تعالي براي بنده روشن ميشود . نيکبخت شود و در نعيم باقي بماند . و مراد از تزکيت دل آن است که اشراق نور معرفت در آن حاصل شود تا الهام پذير گردد .
حضرت علي ( ع ) فرمود : " حق تعالي را در زمين آوندهاست ، و آن دلهاي مردمان است ، پس نيکوترين دلها در حضرت الهي آن است که فراخ تر و صافي تر و صلب تر باشد ، يعني صلب تر در دين ، و صافي تر در يقين ، و فراخ تر براي برادران "
چو عاشق مي شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که اين دريا چه موج جانفشان دارد
موج يک روح پاک :
آنچه از اشعار حافظ درک ميشود و براي هر خواننده اي يقين حاصل ميکند اين است که : اين اشعار ، موج يک روح پاک است که به
زبان رسيده است . هرگز سخن مصنوعي قادر نيست حامل اين اندازه موج باشد که اين چنين بر دلها بنشيند .
اصل " سخن کز دل برون آيد ، نشيند لاجرم بر دل " بر اين ديوان حاکم است ، از اين جهت و به همين دليل شعر حافظ نمونه کوچکي است از قرآن صحيفه ، نهج البلاغه ، و دعاي کميل و ابوحمزه.
زيبايي بيان خودش يک وسيله اي است براي بهتر رسانيدن هر " پيام " . يک شعر عالي به اندازه صد کتاب در مردم اثر ميگذارد . خود قرآن کريم از همين معني استفاده کرده ؛ يعني قرآن هنر را در خدمت پيام الهي قرار داده است ، و اين امتياز در قرآن عامل فوق العاده موثري در پيشرفت و پيشبرد اهداف قرآن بوده ، و مي بينيم که يک جهت اعجاز قرآن در فصاحت و زيبايي آن است . عرفا هم براي پيام عرفاني خودشان از زيبايي شعر و ادب و انواع تشبيه و تمثيل و رمزي سخن گفتنها استفاده کرده اند .
در موضوع سحر خيزي و مناجات و گريه شب هيچ کس بهتر از حافظ سخن نگفته است ، بقدري سوزناک ، بقدري موثر . او خودش مرد شب زنده داري بوده و مکرر هم تصريح ميکند که " هر چه من دارم از فيض سحرخيزي دارم " .
لطف سخن حافظ :
حافظ در آيينه انديشه طبقات مختلف از يک لذت پرست دم غنيمت شمار تا يک سالک عرف کامل در نوسان است . حافظ در اين جهت نظير ندارد . از يک شخص لاابالي بي بند و بار ، دم از دوستي حافظ ميزند ، تا يک عابد عارف شب زنده دار مجاهد ...
افراد بسياري هستند که حافظ از سجاده نمازشان جدا نميشود . يعني اگر در بزم گناه آلود "تردامنان" ديوان حافظ سوم "شراب و رباب" است ، در محفل روحاني "عارفان" ديوان حافظ سوم "قرآن و صحيفه" است . در حال حاضر افراد بسياري اينگونه هستند و در گذشته نيز بزرگاني نيز نظير مرحوم فيض به شعر حافظ به اين چشم و به اين ديد نگاه ميکردند . حالا اين چطور است ؟ واقعا هم اگر ما به اشعار حافظ نگاه کنيم ، لااقل در نظر ابتدايي ، اين دوگانگي و دوگونگي را به خوبي ملاحظه ميکنيم . پس حافظ کيست ؟
پاسخ آنست که " حافظ ، حافظ است " و شعرش به مرحله اي از کمال رسيده که در طول قرن ها جايگزين آيينه درون نماي انسان شده است . يعني هر کس در شعر حافظ خويشتن خويش را ميبيند و با انفعال روحي خود مواجه ميشود ، البته در صورتي که حافظ را شناخته باشد ؛ و شناخت مردي مانند حافظ آنگاه امکان پذير است که فرهنگ حافظ را بشناسيم . براي شناخت فرهنگ حافظ ، نخست بايد با معارف اسلامي آشنا شده باشيم ، معارفي که صاحبدلان را در حکم بوستان است ، بوستاني خرم و هميشه بهار ، با گلهاي رنگارنگ پايدار ؛ بوستاني که يکي از خوشرنگ و بو ترين گلهايش لسان الغيب شيرازي است .
پس حافظ را بايد در همان بوستاني که باليده و رشد کرده مطالعه کرد ، يعني در بوستان معرف اسلامي ، تا روشن شود که چرا ، قبول خاطر و لطف سخن خدا دادست .
تامل در حافظ و شعرهايش :
پير مغان نماينده کل فرزانگي ايران کهنسال است که از آغاز آنچه ما درباره انديشه ايراني مي دانيم، پيش آمده و در فردي فرضي، تجسم پيدا کرده است که آن را پير مغان ناميده اند. پير بودن يعني تمام تجربيات جهاني را در خود جمع کرده و منبع يک سلسله تجربه است و ديگر اينکه وابسته به مغان است يعني کهن ترين دوران ايران. بنابراين وقتي حافظ تمام سرنوشت دانستگي هايش را به پير مغان نسبت مي دهد، مي خواهد بگويد که کل اين دانستگي ها را مديون فردي هستم که تمام تجربه عمر دراز ايران را در خود جمع کرده است .
به دليل هاله عجيبي که پشت کلمات حافظ وجود دارد و موسيقي کلمات، به او لسان الغيب گفته اند و به همين جهت مي توان با ديوان او فال گرفت. در اشعار او چيزي وجود دارد که خواننده را قانع مي کند که مطابق با نيت اوست. حافظ غيبگو نيست اما زاويه و گوشه اي از زندگي را لمس کرده و بيان مي کند .
جنبه اجتماعي حافظ که به شهرت او کمک کرده و به کارش وزن بسيار بخشيده، مساله مبارزه با ريا است. او دست بر روي درد اصلي جامعه ايراني نهاده که اسير ريا شده است. جامعه ايراني نميخواسته تا اين حد رياکار باشد، اما ناگزير بوده در برابر دشمن بيروني يک زره رنگ بر تن خود کند تا بتواند از تعرضات بيروني در امان بماند .
رند کسي است که فريب نمي خورد چون همه چيز را درک کرده و به اصل قضايا و جريان ها واقف است. حافظ نيز به اين جهت در ديوانش به رندي خود افتخار مي کند. رند فردي است که برخلاف متعارف عمل ميکند و آنچه ديگران باور دارند، باور نمي کند. اگر تمام لذايذ مادي را از دست بدهد به اين شاد است که رند است چون به اصل تمام وقايع پي برده است. دلخوشي خاص رند به اين است که آنچه ديگران نميدانند، او مي داند. بنابراين نوعي ارشديتي که رضايت نفس ايجاد ميکند، براي خود قايل است.
اين ابهام زاييده تاريخ ايران است و حافظ کل تاريخ ايران را در غزلياتش گنجانده است. در واقع ميتوان گفت ديوان حافظ کم حجم ترين و کوچک ترين کتابي است که در دنيا نوشته شده، اما مطالب بسياري در خود جاي داده است. حافظ در اين غزليات بر زندگي انسان انگشت مي نهد. بنابراين هر گوشه اي از زندگي که مدنظر باشد، حافظ جوابي براي آن دارد، در عين حال که هيچ جوابي به ما نميدهد چون موضوع آن معماست و حل شدني نيست. تنها تسکين خاطري مي دهد که اين تسکين خاطر با کمک موسيقي کلمات ميتواند مطلبي عادي را دلنشين کند. فقط موسيقي و هالهاي از کلمات بودند که توانسته اند غزليات او را در بعدي قرار دهند که براي خواننده گيرا باشد و جذابيت داشته باشند.
حرف تازه اي در ديوان حافظ به چشم نمي خورد و تمام آن حرف ها را به نحوي مي توان در آثار عطار، فردوسي، سنايي، عراقي، سعدي، مولانا و متون منثور و منظوم يافت. اين از عجايب است که فردي که تقريباً هيچ حرف تازه اي نزده، توانسته است خود را بر فراز حرف هاي ديگران قرار دهد به صورتي که مردم حرف هاي ديگران را فراموش کنند و تنها به صحبتهاي او توجه کنند. اين ويژگي تنها مختص حافظ است. حافظ در دوره انحطاط تاريخ ايران مي زيسته است، حال آنکه معمولاً آثار بزرگ در دوران شکوفايي تاريخي پرورده مي شوند. او در دوره انحطاط، در گوشه اي از فارس، در دوره خانداني گمنام که به لطف او شناخته شده اند و با وجود انواع و اقسام مشکلات حقيقتا «کسب جمعيت از آن زلف پريشان» کرده است. از همه مهم تر اينکه او هم مطرود انديشه هايي که با او زيسته اند و سال ها از ديوانش فال گرفته اند نيزهست.
حافظ توانسته است در اشعارش دنيايي وراي دنياي محسوس ايجاد کند. آن هم دنياي خاصي است که در عين زميني بودن، فرا زميني هم هست. او تقريباً در اشعارش اعمال محسوس انساني را بيان مي کند اما طرز بيان و ترکيبات او طوري است که نوعي حالت فرازميني ايجاد مي کند و خواننده احساس مي کند که با عالم ديگري سر و کار دارد و اين سبک خاص گويندگي حافظ است که اکسير و جادويي خاص کلام دارد. او اين اکسير را در کلمات مي ريزد و ميتواند اين دو ترکيب متضاد زميني و آسماني را در کنار هم بگذارد و با اين کار موضوع را تکميل کند. چون انسان نه ميخواهد زميني زميني باشد و نه مي تواند آسماني شود. اين جزو آرمان زندگياش است که از شرايط محدود زميني کنده شود و به بالاتر برود. اما اين يک آرمان است چون واقعيات انسان تحت شرايط زميني خودش شکل مي گيرد. بنابراين هميشه انسان بين دو قطب زميني و آسماني خود در نوسان است.
انسان نه تنها زميني است و نه تنها آسماني. بلکه مخلوطي از هر دو است که البته درجات آن فرق مي کند و در برخي از افراد يکي از اين دو بعد افزوني مي گيرد. اما به طور خالص نه هيچ کس کاملاً زميني است و نه کاملاً آسماني. حافظ توانسته اين وضعيت را در اشعارش به خوبي نشان دهد.
خلقت و زندگي انسان اصولا معما و راز است. راز آن چيزي است که انسان را در برابر يک دانستن، متوقف ميکند. انسان وقتي نمي داند نام آن را راز مي نهد. اما اين راز بسيار از نظر حافظ هم مهم است و در عرفان ايران نيز بسيار پرورده شده است. راز براي حافظ از اين جهت اهميت دارد که هستي انسان در گرو رازي است که نبايد به ترکيب آن دست زد.
جنبه اجتماعي حافظ که به شهرت او کمک کرده و به کارش وزن بسيار بخشيده، مساله مبارزه با ريا است. او دست بر روي درد اصلي جامعه ايراني نهاده که اسير ريا شده است. جامعه ايراني نميخواسته تا اين حد رياکار باشد، اما ناگزير بوده در برابر دشمن بيروني يک زره رنگ بر تن خود کند تا بتواند از تعرضات بيروني در امان بماند. حتي خود حافظ ناچار بوده که به صورت ريايي، ريا بورزد، چون در غير اين صورت کشته ميشد. پس در حقيقت حافظ از موضوع ريا تجربه دست اولي داشته و به همين دليل است که اين قدر از آن حرف مي زند و مي نالد. هر چند آن ريايي که حافظ با آن مي جنگد در طي اين سال ها در خوانندگانش ادامه يافته است.
معماي حافظ حل نشدني باقي خواهد ماند، چون فاصله عميق بين آنچه انسان مي خواهد و آنچه به دست ميآورد، معما ناميده ميشود. پس بدين جهت تا زماني که اين فاصله وجود دارد حافظ باز هم خواننده خواهد داشت و مردم هميشه به دنبال اين خواهند بود که پاسخ هاي خود را از لابه لاي اشعار او بيرون بکشند.
وضع عمومي شعر در عصر حافظ :
در اين دوره ، قصيده رو به ضعف و كسادي گذاشته بود و اگر قصيده اي سروده مي شد، بيش تر به موضوعات و مضاميني از قبيل
حمد خدا، نعت رسول اكرم (ص)، مناقب امامان شيعه ، عرفان، حكمت، شكوه و شكايت، موعظه و مسائل اجتماعي، هجو و هزل و مقداري هم مدح شاهان و صاحب منصبان اختصاص مي يافت.
انصاف در داوري صحيح ايجاب مي كند كه بگوييم در اين دوره ، در دو زمينه ي منقبت و مرثيه و طرح مسائل اجتماعي ابتكارهايي صورت گرفته است :
زمينه ي اول يعني سرودن قصايدي در منقبت امامان شيعه ، به شاعران شيعي اختصاص داشت كه بدين وسيله ارادت خود را به خاندان عصمت و طهارت ابراز مي كردند.
در ميان شاعران اين دوره تقليد با شدت تمام رواج داشت و در شعر عصر حافظ به دو صورت جلوه كرد :
نخست تقليد از شيوه و سبك استادان پيشين وديگر ، جواب گويي شعرهاي مشهور پيشينيان غالباً بر همان وزن و قافيه. از شاعران دوره هاي پيش، بيش تر از همه سبك و شيوه ي كار انوري، ظهير فارايابي، كمال الدين اصفهاني و خاقاني تقليد مي شد.
شيوه ي نظامي، شاعر و داستان سراي گنجه در پرداختن منظومه هاي بلند عاشقانه كه در عصر مولوي امتياز والا و درخوري كسب كرده بود، سرمشق بسياري از شاعران عصر حافظ هم قرار گرفت.
منظومه ها و حتي خمسه هاي چندي به پيروي از نظامي پديد آمدند اما هيچ كدام نتوانستند در آفرينش هنري، ابتكار مضمون و پرداخت داستاني به جايگاه آثار اودست يابند.
استقبال از اشعار سخن سرايان نامور گذشته شگرد ديگري بود كه شاعران عصر حافظ در آن طبع آزمايي كردند. اين كار به قالب خاصي محدود نماند؛ هم بسياري از قصايد مشهور خاقاني و انوري و جمال الدين مورد توجه شاعران بود و هم غزليات بلند آوازه اي سعدي و امير خسرو و ظهير.
در ميان اين استقبال ها تنها شيوه ي عبيد زاكاني – چنان كه خواهيم ديد- از جهتي ابتكاري و تازه قلمداد مي شود و از آن ممتازتر، شگرد شگرف و دندانه ي حافظ است كه به حق بايد گفت در همه ي استقبال ها با استادي و فرزانگي خاصي از سرمشق ها بسي فراتر رفته و با هنرمندي تمام، مضمون ها را از آن خود ساخته است. نمونه ي ديگري كه در اين دوره بسيار مورد توجه و تقليد قرار گرفتع شاهنامه ي فردوسي بود. بسياري به گمان اين كه مي توانند با سرودن منظومه اي حماسي در هر قلمرو و مضمون و در هر عصر و زمان، شأن و افتخاري هم پايه ي فردوسي به دست آوردند، به طمع خام نظيره گويي افتادند. در اين دوره محتواي شعر با دوره هاي قبل تفاوت چنداني نداشت؛ جز اين كه در آثار بسياري از شعرا روز به روز ظهور و گسترش پاره اي از انواع ظاهراً تازه مانند ساقي نامه ، معما و ماده تاريخ هم با آن كه به شدت مورد علاقه شاعران اين دوره از جمله حافظ بوده است، نتوانست افقي تازه در پهنه ي ادب پارسي بگشايد.
طنز و انتقاد اجتماعي به ويژه در شعر كساني مانند عبيد زاكاني، سبحان اطعمه و به شيوه اي ظريف و دندانه در اشعار حافظ از ارمغان هاي تازه ي اين عصر است كه دست كم تا اين پايه هنري و مؤثر در دوره هاي ديگر رواج چنداني نداشته است.
زبان شعر اين دوره ، جز در سروده هاي برخي از شاعران مانند حافظ و خواجو، روبه سقوط و تباهي است. اين تباهي و كم مايگي هم در لفظ پيداست و هم در ساخت و بافت كلام. گسترش و عموميت يافتن شعر و ادب در كوچه و بازار و در ميان افراد نافر هيخته، به اين ناپختگي دامن مي زد و زمينه را بيش از پيش براي تغييري اساسي در سبك و شيوه ي شاعري آماده مي كرد. اگر بقاياي عرفان گذشته و رغبت پاره اي از شاعران به طرح مسائل اخلاقي و اجتماعي در شعر اين دوره نمي بود و اگر حافظ به عنوان ستون اصلي شعر و شاعري اين عصر، يك تنه به نجات زبان و فرهنگ ايران برنمي خواست، براي شعر و زبان فارسي سرنوشتي به مراتب بدتر از اين انتظار مي رفت.
شعر حافظ و عصر او از لحاظ شعري :
فروپاشي حكومت ايلخانان با پراكندگي فرهنگي كه سبب عمده ي آن حكومت قوم بيگانه ي تاتار و خون ريزيهاي ناشي از آن بود، هم زمان گرديد. پريشاني انديشه، سستي گرفتن بنيان هاي فلسفي، رواج خرافات و بي مسئوليتي، دل سپاري به قضا و قدر و گسترش روح تسليم و بي توجهي به دنيا را تا حد زيادي نامور اندلسي ، اين عربي (م.638) كه هم زمان با فتوحات مغولان براي نزديك كردن عرفان و فلسفه و ايجاد طريقه اي عارفانه مبتني بر انديشه ي علمي در عشق به تدريس و تبليغ سرگرم بود، عرفان دوره هاي پس از او را دو به سقوط و در معرض تهديد انديشه هاي عوامانه مي بينيم . فساد ناشي از حمله ي مغول به زمينه هاي فكري و فرهنگي منحصر نماند، در قلمرو ادبيات و ذوق هم روز به روز سستي و ضعف و بي ضابطگي آشكارتر مي شد. گذشته از حضور و رواج پاره اي واژه هاي مغولي در زبان و ادب فارسي ، دل مردگي و بي سرانجامي و بلا تكليفي با انديشه ي ادبي فارسي قرين گشت ، ذوق ها پژمرده شد و عواطف شاعران و نويسندگان از خلاقيت بازماند. فترت و هرج و مرجي كه در عصر حافظ در قلمرو ذوق و انديشه ملاحظه مي شود، چيزي جز بازتاب جريان هاي سياسي و پريشان حالي اقتصادي و اجتماعي پس از فتنه ي مغول نيست.در عصر حافظ به دليل بي عقيدگي برخي از ايلخانان و بي تعصبي بعضي ديگر، گروه ها توانستند مذهب و اعتقاد خود را آزادانه آشكار كنند و در صورت لزوم بر آن پاي بفشرند.
بنابراين، در اين ايام نه تنها مذاهب اسلامي آزادانه تبليغ و ترويج مي شد بلكه پيروان اديان ديگر و از آن جلمه زرتشتيان و مسيحيان هم آشكارا كيش و آئين خود را تبليغ مي كردند و مراسم آن را برپا مي داشتند.اين فضاي باز عقيدتي براي پاره اي ازمذاهب اسلامي كه پيش ازاين در اقليت بودند، زمينه ي مستعدي براي رشد وتبليغ فراهم آورد. از جمله ي اين مذاهب آيين تشيع بود كه در دوره هاي قبل نيز برخي از رجال آن مانند مؤيدالدين علقمي و خواجه نصيرالدين توسي با نفوذ در دستگاه حكومتي خلفا و مغولان توانسته بودند از قدرت سياسي آنان بهره جويند و براي دفع پاره مفاسد و دست زدن به اقدامات اصلاح طلبانه و علمي امكانات تازه اي فراهم آوردند.
از اين زمان به بعد، مذهب شيعه نه تنها به سرعت رو به گسترش نهاد بلكه در ميانه ي اين دوره توانست با تشكيل حكومت هاي محلي- مانند سربداران در خراسانو مرعشيان در مازندران- براي حكومت مركزي دردسرهاي جدي فراهم آورد و زمينه را براي روي كار آمدن تشيع در دوره هاي بعد آماده سازد. يورش هاي تيمور كه پس از فروپاشي ايلخانان در ايران روي داد، همانند تاخت و تاز مغولان با كشتار و ويراني و چپاول همراه بود اما با حملات چنگيز دو فرق عمده داشت : نخستاين كه تيمور دعوي مسلماني داشت و ديگر آن كه او و لشكريانش به طور نسبي با
تمدن آشنا بودند و آداب شهرنشينان را مي شناختند. از اين رو يورش هاي تيمور با همه ي مصايبي كه براي مردم و فرهنگ ايران در پي داشت، هرگز به پاي حملات بنيان كن و وحشيانه ي چنگيز و تاتاريان نرسيد . بعد از مرگ تيمور به سال 807 ه.ق كشاكش ميان فرزندان و نوادگان او بر سر متصرفات پدر آغاز شد. تنها شاهرخ ميرزا بود كه توانست بخش وسيعي از ممالك تيموري- يعني نواحي شرقي آن را از آسيب و پريشاني نجات دهد. او شهر هرات را مركز فرمانروايي خود قرار داد و با علاقه اي كه به هنر و فرهنگ اسلامي داشت ، نظر هنرمندان و صاحبان ذوق از جمله خوش نويسان و نقاشان و شاعران را جلب كرد و حامي نهضت بزرگ هنري عصر خويش شد. بايسنقر ميرزا كه بعد از پدر زمامدار هرات بود، دراين شهر محفل انسي از ارباب فضل و هنر ترتيب داد. خود او اقسام خط هاي آن روز را شيرين و زيبا مي نوشت و در پرتو علاقه ي خاصي كه به هنر خطاطي داشت ، مشوق هنرمندان آن عصر شد تا آثار ارجمندي براي كتابخانه ي وي پديد آورند از جمله اين نسخه ها قرآن و شاهنامه ي معروف به بايسنقري است كه شاهنامه ي بايسنقري(به طور كامل) و برگهايي از قرآن بايسنقري در كتابخانه هاي ايران از آن جمله كتابخانه ي آستان قدس رضوي در مشهد موجود است و از ارزنده ترين آثار هنر اسلامي به شمار مي آيد.
در عصر حافظ، پهنه ي وسيعي زيستگاه و قلمرو بالندگي زبان و فرهنگ فارسي بود. شبه قاره ي هند و آسياي صغير همچنان ميزبان زبان فارسي بود و آذربايجان و اصفهان به فلات مركزي ايران هم دانشوران و هنرمندان خاص خود را داشت اقليم پارس به رغم كشمكش هاي تاريخي فراواني كه در اثر روي كارآمدن خاندان تيموري جريان داشت، مثل گذشته كانون جوشنده زبان و شعر فارسي بود و شيراز همچنان پايتخت شعر و ادب اين عصر به شمار مي رفت اما فرهنگ شهرهاي بزرگي مثل نيشابور و سبزه وار و توس و مرو و به خصوصو هرات كه مركز ذوق و هنر بود باعث شدند كه خراسان از لحاظ شعر و ادب موقعيت پيشين خود را حفظ كند.
معماي حافظ :
سخنراني دكتر محمد علي اسلامي ندوشن « به بهانه ي روز بزر گداشت حافظ »
دکتر محمد علي اسلامي ندوشن با اشاره به اين مطلب که عنوان اين سخنراني از بيت
«وجود ما معماييست حافظ که تحقيقش فسون است و فسانه»
اقتباس شده است.درباره اين بيت گفت: حافظ تقريبا در اين بيت تمام فلسفه وجودي خود را خلاصه کرده است.
دکتر ندوشن گفت فسون و فسانه در حقيقت کاري بي ثمر است که تحقيقي درباره آن نمي توان کرد و معمايي است که نمي توان آن را کشف کرد. در حقيقت بايد گفت که اين تنها معماي حافظ نيست بلکه معماي ايران و تا حدي کل بشريت است. يعني انسان هيچ وقت به راز بزرگ آفرينش پي نخواهد برد، بنابراين، اين راز هميشه برايش به صورت معما باقي مي ماند. چرا که در زندگي انسان يک سلسله مسايل متناقض وجود دارند که انسان در حل آنها مي ماند.
پير مغان نماينده کل فرزانگي ايران کهنسال است که از آغاز آنچه ما درباره انديشه ايراني مي دانيم، پيش آمده و در فردي فرضي، تجسم پيدا کرده است که آن را پير مغان ناميده اند. پير بودن يعني تمام تجربيات جهاني را در خود جمع کرده و منبع يک سلسله تجربه است و ديگر اينکه وابسته به مغان است يعني کهن ترين دوران ايران. بنابراين وقتي حافظ تمام سرنوشت دانستگي هايش را به پير مغان نسبت مي دهد، مي خواهد بگويد که کل اين دانستگي ها را مديون فردي هستم که تمام تجربه عمر دراز ايران را در خود جمع کرده است
"اين انديشه کهن در ايران باستان به نوعي مطرح بوده است. آنها براي آنکه موضوع را حل کنند کارهاي جهان را بر دو نوع نيک و شر مي دانستند که نماينده خوبي ها اهورامزدا و نماينده بدي ها اهريمن بود. مي توان گفت اين ديد، واقع بينانه ترين ديد مذهبياي بود که در جهان باستان به وجود آمد. اما اين تقسيم بندي بدين صورت باقي نماند، چون اديان توحيدي نوع ديگري اين مساله را بيان کردند، يعني همه چيز زاييده و ناشي از مشيت آسماني است، اما اين ديدگاه باعث شد که بحث ادامه يابد و سراسر ادبيات فارسي دستخوش اين بحث است که چرا بايد بدي ها وجود داشته باشند؟
او در تبيين تفأل زدن به ديوان حافظ گفت: به دليل هاله عجيبي که پشت کلمات حافظ وجود دارد و موسيقي کلمات، به او لسان الغيب گفته اند و به همين جهت مي توان با ديوان او فال گرفت. در اشعار او چيزي وجود دارد که خواننده را قانع مي کند که مطابق با نيت اوست. حافظ غيبگو نيست اما زاويه و گوشه اي از زندگي را لمس کرده و بيان مي کند. اين مساله با هاله ابهامي که در اطرافش وجود دارد شخص را قانع مي کند که از ديوان او پاسخ گرفته است. اما ديگر آثار بزرگ زبان فارسي با تمام اهميتي که دارند، اين خاصيت چند پهلو بودن و ابهام را ندارند.
"اين ابهام زاييده تاريخ ايران است و حافظ کل تاريخ ايران را در غزلياتش گنجانده است. در واقع ميتوان گفت ديوان حافظ کم حجم ترين و کوچک ترين کتابي است که در دنيا نوشته شده، اما مطالب بسياري در خود جاي داده است. حافظ در اين غزليات بر زندگي انسان انگشت مي نهد. بنابراين هر گوشه اي از زندگي که مدنظر باشد، حافظ جوابي براي آن دارد، در عين حال که هيچ جوابي به ما نميدهد چون موضوع آن معماست و حل شدني نيست. تنها تسکين خاطري مي دهد که اين تسکين خاطر با کمک موسيقي کلمات ميتواند مطلبي عادي را دلنشين کند. فقط موسيقي و هالهاي از کلمات بودند که توانسته اند غزليات او را در بعدي قرار دهند که براي خواننده گيرا باشد و جذابيت داشته باشند.
دکتر اسلامي ندوشن درباره برخي ابعاد پيچيده شخصيت حافظ گفت: حرف تازه اي در ديوان حافظ به چشم نمي خورد و تمام آن حرف ها را به نحوي مي توان در آثار عطار، فردوسي، سنايي، عراقي، سعدي، مولانا و متون منثور و منظوم يافت. اين از عجايب است که فردي که تقريباً هيچ حرف تازه اي نزده، توانسته است خود را بر فراز حرف هاي ديگران قرار دهد به صورتي که مردم حرف هاي ديگران را فراموش کنند و تنها به صحبتهاي او توجه کنند. اين ويژگي تنها مختص حافظ است. حافظ در دوره انحطاط تاريخ ايران مي زيسته است، حال آنکه معمولاً آثار بزرگ در دوران شکوفايي تاريخي پرورده مي شوند. او در دوره انحطاط، در گوشه اي از فارس، در دوره خانداني گمنام که به لطف او شناخته شده اند و با وجود انواع و اقسام مشکلات حقيقتا «کسب جمعيت از آن زلف پريشان» کرده است. از همه مهم تر اينکه او هم مطرود انديشه هايي که با او زيسته اند و سال ها از ديوانش فال گرفته اند نيزهست.
به دليل هاله عجيبي که پشت کلمات حافظ وجود دارد و موسيقي کلمات، به او لسان الغيب گفته اند و به همين جهت مي توان با ديوان او فال گرفت. در اشعار او چيزي وجود دارد که خواننده را قانع مي کند که مطابق با نيت اوست. حافظ غيبگو نيست اما زاويه و گوشه اي از زندگي را لمس کرده و بيان مي کند
مولف کتاب ماجراي پايا ن ناپذير حافظ در توضيح دنيايي که در ديوان حافظ تصوير ميشود يادآور شد: حافظ توانسته است در اشعارش دنيايي وراي دنياي محسوس ايجاد کند. آن هم دنياي خاصي است که در عين زميني بودن، فرا زميني هم هست. او تقريباً در اشعارش اعمال محسوس انساني را بيان مي کند اما طرز بيان و ترکيبات او طوري است که نوعي حالت فرازميني ايجاد مي کند و خواننده احساس مي کند که با عالم ديگري سر و کار دارد و اين سبک خاص گويندگي حافظ است که اکسير و جادويي خاص کلام دارد. او اين اکسير را در کلمات مي ريزد و ميتواند اين دو ترکيب متضاد زميني و آسماني را در کنار هم بگذارد و با اين کار موضوع را تکميل کند. چون انسان نه ميخواهد زميني زميني باشد و نه مي تواند آسماني شود. اين جزو آرمان زندگياش است که از شرايط محدود زميني کنده شود و به بالاتر برود. اما اين يک آرمان است چون واقعيات انسان تحت شرايط زميني خودش شکل مي گيرد. بنابراين هميشه انسان بين دو قطب زميني و آسماني خود در نوسان است.
"انسان نه تنها زميني است و نه تنها آسماني. بلکه مخلوطي از هر دو است که البته درجات آن فرق مي کند و در برخي از افراد يکي از اين دو بعد افزوني مي گيرد. اما به طور خالص نه هيچ کس کاملاً زميني است و نه کاملاً آسماني. حافظ توانسته اين وضعيت را در اشعارش به خوبي نشان دهد."
دکتر اسلامي ندوشن واژه هاي کليدي شعر حافظ را پير مغان، راز، رند و مفهوم عشق دانست و در باب «راز» اظهار داشت: خلقت و زندگي انسان اصولا معما و راز است. راز آن چيزي است که انسان را در برابر يک دانستن، متوقف ميکند. انسان وقتي نمي داند نام آن را راز مي نهد. اما اين راز بسيار از نظر حافظ هم مهم است و در عرفان ايران نيز بسيار پرورده شده است. راز براي حافظ از اين جهت اهميت دارد که هستي انسان در گرو رازي است که نبايد به ترکيب آن دست زد.
او در توضيح دلايل تکرار «پير مغان» در اشعار حافظ گفت: پير مغان هيچ فرد خاصي نبوده و هيچ شخصي در دوران حافظ وجود نداشته که بتوان به او عنوان پير مغان داد. او يک فرد فرضي است. پير مغان قبل از حافظ در اشعار عطار و سنايي هم آمده است، اما هيچ کس مانند حافظ تا اين حد به تکرار اين ترکيب نپرداخته است. پير مغان نماينده کل فرزانگي ايران کهنسال است که از آغاز آنچه ما درباره انديشه ايراني مي دانيم، پيش آمده و در فردي فرضي، تجسم پيدا کرده است که آن را پير مغان ناميده اند. پير بودن يعني تمام تجربيات جهاني را در خود جمع کرده و منبع يک سلسله تجربه است و ديگر اينکه وابسته به مغان است يعني کهن ترين دوران ايران. بنابراين وقتي حافظ تمام سرنوشت دانستگي هايش را به پير مغان نسبت مي دهد، مي خواهد بگويد که کل اين دانستگي ها را مديون فردي هستم که تمام تجربه عمر دراز ايران را در خود جمع کرده است. البته او نامي از ايران نياورده، بلکه مقصود او کل ميراث اين کشور و زبان فارسي است.
جنبه اجتماعي حافظ که به شهرت او کمک کرده و به کارش وزن بسيار بخشيده، مساله مبارزه با ريا است. او دست بر روي درد اصلي جامعه ايراني نهاده که اسير ريا شده است. جامعه ايراني نميخواسته تا اين حد رياکار باشد، اما ناگزير بوده در برابر دشمن بيروني يک زره رنگ بر تن خود کند تا بتواند از تعرضات بيروني در امان بماند
مؤلف کتاب تأمل در حافظ درباره مفهوم رند در ديوان خواجه اظهار داشت: رند کسي است که فريب نمي خورد چون همه چيز را درک کرده و به اصل قضايا و جريان ها واقف است. حافظ نيز به اين جهت در ديوانش به رندي خود افتخار مي کند. رند فردي است که برخلاف متعارف عمل ميکند و آنچه ديگران باور دارند، باور نمي کند. اگر تمام لذايذ مادي را از دست بدهد به اين شاد است که رند است چون به اصل تمام وقايع پي برده است. دلخوشي خاص رند به اين است که آنچه ديگران نميدانند، او مي داند. بنابراين نوعي ارشديتي که رضايت نفس ايجاد ميکند، براي خود قايل است.
او درباره تقبيح ريا در انديشه هاي حافظ تصريح کرد: جنبه اجتماعي حافظ که به شهرت او کمک کرده و به کارش وزن بسيار بخشيده، مساله مبارزه با ريا است. او دست بر روي درد اصلي جامعه ايراني نهاده که اسير ريا شده است. جامعه ايراني نميخواسته تا اين حد رياکار باشد، اما ناگزير بوده در برابر دشمن بيروني يک زره رنگ بر تن خود کند تا بتواند از تعرضات بيروني در امان بماند. حتي خود حافظ ناچار بوده که به صورت ريايي، ريا بورزد، چون در غير اين صورت کشته ميشد. پس در حقيقت حافظ از موضوع ريا تجربه دست اولي داشته و به همين دليل است که اين قدر از آن حرف مي زند و مي نالد. هر چند آن ريايي که حافظ با آن مي جنگد در طي اين سال ها در خوانندگانش ادامه يافته است.
دکتر اسلامي ندوشن در پايان اين نشست با بيان اين مطلب که معماي حافظ تا بشر وجود دارد، حل نشدني باقي خواهد ماند در اين باره گفت: معماي حافظ حل نشدني باقي خواهد ماند، چون فاصله عميق بين آنچه انسان مي خواهد و آنچه به دست ميآورد، معما ناميده ميشود. پس بدين جهت تا زماني که اين فاصله وجود دارد حافظ باز هم خواننده خواهد داشت و مردم هميشه به دنبال اين خواهند بود که پاسخ هاي خود را از لابه لاي اشعار او بيرون بکشند.
برخي از مهمترين وجوه تفکر حافظ را مي توان چنين برشمرد:
1- نظام هستي در انديشه حافظ همچون ديگر متفکران عرفان مدار نظام احسن است.
2 - عشق، جان و حقيقت هستي است. آدمي و پري، ملک و ملکوت طفيل هستي عشقند.
3- تسليم و رضا و توکل ابعاد ديگري از انديشه و جهان بيني حافظ را تشکيل مي دهد.
4- "ابن الوقتي" و فرزند زمان خود بودن نيز يکي ديگر از ابعاد تفکر حافظ است.
5- انتظار و طلب وضع موعود، از مفاهيم عميقي است که در سراسر ديوان حافظ به صورت آشکار و پنهان وجود دارد، و ...
زندگي نامه حافظ شيرازي به شرحي ديگر بازگشت به سخنوران پارسي درگذشت 792ه.ق
خواجه شمس الدين محمدبن محمد حافظ شيرازي، يكي از بزرگترين شاعران نغزگوي ادبيات فارسي است. حافظ در اوايل قرن هشتم ه.ق- حدود سال 727- در شيراز ديده به جهان گشود. پدرش بهاءالدين، بازرگان و مادرش اهل كازرون بود. پس از مرگ پدر، شمس الدين كوچك نزد مادرش ماند و در سنين نوجواني به شغل نانوايي پرداخت. در همين دوران به كسب علم و دانش علاقه مند شد و به درس و مدرسه پرداخت. بعد از تحصيل علوم، زندگي او تغيير كرد و در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس درس علماي بزرگ شيراز را درس كرد. او به تحقيق و مطالعه كتابهاي بزرگان آن روزگار- از قبيل كشاف زمخشري، مطالع الانظار قاضي بيضاوي و مفتاح العلوم سكاكي و امثال آنها- پرداخت. همچنين در مجالس درس "قوام الدين ابوالبقاء عبدالله بن محمود بن حسن اصفهاني شيرازي" نيز حضور داشت.
حافظ- همچنانكه از تخلص او برمي آيد- قرآن را از حفظ داشت و به چهارده شكل (قراآت هفتگانه) مي خواند.
حافظ داراي زن و فرزندان بود. در غزلياتش به مرگ يكي از فرزندانش اشاره كرده است:
دلا ديدي كه آن فرزانه فرزند چه ديد اندر خم اين طاق رنگين؟ به جاي لوح سيمين در كنارش فلك بر سر نهادش لوح سيمين
حافظ به سفر علاقه اي نداشت و چون دلبستگي خاصي به شيراز داشت تقريبا تا آخر عمر از شيراز خارج نشد و تنها يكبار به شهر يزد سفر كرد ولي به خاطر ملالت از يزد و يزديان به شيراز بازگشت:
دلم از وحشت سكندر بگرفت رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
همچنين به دعوت "سلطان محمود دكني" راهي دكن شد ولي در جزيره هرمز گرفتار طوفان گرديد و به همين دليل سفر خود را آغاز نكرده به پايان برد و به شيراز بازگشت.
حافظ مردي بود اديب، عالم به علوم ادبي و شرعي و آگاه از دقايق حكمي و حقايق عرفاني. استعداد خارق العاده او در تلفيق مضامين و آوردن صنايع گوناگون بياني در غزل او را سرآمد شاعران زمان خويش و حتي تمامي شاعران زبان فارسي كرده است. او بهترين غزليات مولوي، سعدي، كمال، اوحدي، خواجو و سلمان را استقبال كرده است اما ديوان او به قدري از بيتهاي بلند و غزليات عالي و مضمونهاي نو پر است كه اين تقليدها و تأثرها در ميان آنها كم و ناچيز مي نمايد. علاوه بر اين، مرتبه والاي او در تفكر عالي و حكمي و عرفاني و قدرتي كه در بيان آنها به فصيح ترين و خوش آهنگ ترين عبارات داشته، وي را به عنوان يكي از بزرگترين و تاثيرگذارترين شاعران ايران قرار داده و ديوانش را مورد قبول خاص و عام ساخته است.
اين نكته را نبايد فراموش كرد كه عهد حافظ با آخرين مراحل تحول زبان فارسي و فرهنگ اسلامي ايران مصادف بود. از اين روي زبان و انديشه او در مقايسه با استادان پيش از وي به ما نزديك تر است و به اين سبب است كه ما حافظ را بيشتر از شاعران خراسان و عراق درك مي كنيم و سخن او را بيشتر مي پذيريم.
از ديگر نكات اشعار او، توجه خاص او به استفاده از صنايع مختلف لفظي و معنوي است به نحوي كه كمتر بيتي از او مي توان يافت كه خالي از نقش و نگار صنايع باشد. اما چيره دستي او در به كار بردن الفاظ و صنايع به حدي است كه صنعت در سهولت سخن او اثري ندارد و كلام او را متكلف نمي نمايد.
برخلاف اطلاعات حافظ از دقايق عرفاني و اشارات مكرر او به نكات عرفاني، حافظ پيرو طريقتي خاص نبوده است بلكه به عقيده بسياري، خود او به تنها مراحل سلوك و كمال را طي كرده و به درجاتي نيز رسيده است.
ديوان كليات او مركب است از غزليات، چند قصيده، قطعه، رباعي و دو مثنوي كوتاه با نامهاي "آهوي وحشي" و "ساقي نامه".
از نكات قابل توجه درباره ديوان حافظ، رواج "فال گرفتن"- تفأل- از آن است كه سنتي تازه نيست و از ديرباز درميان آشنايان شعر او متداول بوده است و چون در هر غزلي از ديوان حافظ مي توان- به هر تأويل و توجيه- بيتي را حسب حال فال گيرنده يافت، او را "لسان الغيب" لقب داده اند.
عقل و عشق در نگاه حافظ : نوشته يوهان کريستف بورگِل ترجمه خسرو ناقد
آن که با شعر فارسي و يا عرفان اسلامي آشناست، تضاد ميان عشق و عقل را ميشناسد؛ تحقيري را مي شناسد که سرايندگان عشق ناسوتي و لاهوتي در اسلام با آن از عقل سخن ميگويند. اين سنتي است کهن که تجربه آموزي و نظرپردازي در آن به هم پيوند خورده اند. افلاطون در «فايدروس»1 عشق را «جنوني الهي» مي نامد، و سرودي که پولسِ رسول در نخستين نامه اش به قرنتيان در ستايش عشق مي خواند، به تعبيري معنوي، جهتي مشابه را نشان مي دهد.2
در شعر عربي - تقريباً از همان آغاز - با مقوله جنون عشق روبروئيم. مجنون در سرتاسر شعر عاشقانه ي اسلامي به شخصيتي اسطوره اي و به يکي از رموز کليدي تبديل مي گردد. عرفان اسلامي که قالب زباني شعر غنايي را تقريباً به طور کامل از آن خود ساخته است، ديوانگي عشاق را نيز مي شناسد. براي نمونه اين بيت از مولانا جلال الدين که مي فرمايد:
دور بادا عاقلان از عاشقان / دور بادا بوي گلخن از صبا
مولانا در شعري ديگر ديوانگي را همچون راه رسيدن عاشقان به رستگاري چنين مي ستايد:
چاره اي کو بهتر از ديوانگي؟! / بُسکلدصد لنگر از ديوانگي
اي بسا کافر شده از عقل خويش / هيچ ديدي کافر از ديوانگي؟!
رنج فربه شد، برو ديوانه شو / رنج گردد لاغر از ديوانگي
در خراباتي که مجنونان روند / زور بِستان لاغر از ديوانگي
اه چه محرومند و چه بي بهره ان؟! / کيقباد و سنجر از ديوانگي
شاد و منصورند و بس با دولتند / فارِسانِ لشکر از ديوانگي
بر رَوي بر آسمان همچون مسيح / گر تو را باشد پَر از ديوانگي
شمس تبريزي! براي عشق تو / برگشادم صد در از ديوانگي
به اين ترتيب، حافظ نيز با ابراز نظرهائي مشابه که درباره ي عشق و عقل دارد، متکي به سنتي کهن با شاخه هايي گوناگون است. منظور از توضيحاتي که در پي مي آيد نيز روشنتر نمودن نظرگاه حافظ است در اين زمينه. در اين گفتار ما با اشارات تلويحي گوناگوني که با اين مضمون مرکزي شعر او ملازمت دارد، آشنا خواهيم شد تا احتمالاً در آخر کار به رهنمودهايي براي تفسير غزليات حافظ ذست يابيم.
اينکه عشق موضوع اصلي شعر حافظ است، قاعدتاً شناخته شده است. او بارها گفته است که سرشت و سرنوشت يک عاشق را دارد. حافظ در ابياتي بيشمار، عشق را در کنار «رندي» مي نهد؛ شيوه اي ديگر از زندگي که مُعرف شاعران فارسي زبان است. اين بيت به بهترين وجه معناي رندي را نشان مي دهد:
کجا يابم وصال چون تو شاهي / منِ بدنام رند لاابالي
باري، رند کسي است که از نام و ننگ در جامعه نمي پرسد و بر خلاف هنجارهاي اجتماعي زندگي مي کند، و نهايتاً با در پيش گرفتن اين شيوه از زندگي، در خلاف عقل متعارف عمل مي کند. بنابراين، آنجا که حافظ در اشعارش عشق و رندي را به هم پيوند مي زند، تقابلِ عقل و عشق را نيز در نظر دارد.
عاشق و رند و نظر بازم و مي گويم فاش / تا بداني که به چندين هنر آراسته ام
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ / طريق رندي و عشق اختيار خواهم کرد
در بيت اخير، رندي در تباين با نفاق ظاهر مي شود تا ديوانگيِ متضمن در شيوه ي رندانه زيستن، نخستين جنبه ي مثبت خود را بيابد. مي دانيم که حافظ نه تنها عاشق، بلکه سراينده ي عشق است و خود معترف است که او را عشق تعليم سخن داده و شاعر ساخته است و شهرت شاعري خود را نيز مديون همين آموزش است:
مرا تا عشق تعليم سخن داد / حديثم نکته ي هر محفلي شد
زبور عشق نوازي نه کار هر مرغيست / بيا و نوگل اين بلبل غزلخوان باش
آنچه در بيت دوم جلب توجه مي کند، کلمه «زبور» است که حافظ با به کارگيري آن، شعر خود را همطراز متون وحياني قرار مي دهد؛ همچنانکه در ابيات ديگري، حتي از الهام گرفتن از جبرئيل، روح القدس و يا سروش، فرشته ي پيام رسان آئين زرتشتي، سخن مي گويد. گر چه به اين نکته در اينجا تنها به طور ضمني اشاره اي توان کرد.
به هر حال حافظ مدعي است که بيشتر از «واعظ» از عشق مي داند. او در ابياتي بسيار در برابر واعظ همانگونه به ميدان آمده است که در برابر زاهدان قشري.
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ / اگر چه صنعت بسيار در عبارت کرد
اين موضوع بيانگر همان تقابل ديرين است که ميان طريقت و شريعت وجود دارد؛ ميان باطن و ظاهر و يا به عبارتي ديگر، ميان درک باطني از دين و دنيا و فهم ظاهري از آن. و يا ميان عشق و عقل که در ابياتي از اين دست مشاهده مي کنيم.
چنانکه پيشتر شنيديم، نکوهش نفاق و زرق هم متضمن اين نظرگاه است. بازي عشق، مکر و تزوير را پذيرا نيست. عشق با قفل نهادن بر باب دل منافقان و مزوران، کين خود از آنان مي ستاند و - آنچنانکه يوزف فان اِس در کتابش درباره «جهان انديشه هاي حارث ابن اسد محاسبي» به آن اشاره دارد - راه آنان را به «ژرفاي معنوي» مي بندد.3
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت / عشقش به روي دل در معني فراز کرد
باري، عشق دربرگيرند ي همه ي آن لايه هاي عميقي است که در اشعار مولانا در واژه هاي «معني» و «معاني» و «معنوي» نهفته است؛ و اين بسيار بيش از پُرگويي هاي علماست و «وراي مدرسه و قال و قيل مسئله». چنانکه در غزلي از حافظ که گوته نيز ابيات نخستين آن را در «ديوان غربي - شرقي» خود با تعبيري ديگر به نظم کشيده، آمده است:
به کوي ميکده يارب سحر چه مشغله بود / که جوش شاهد و ساقي و شمع و مشغله بود
حديث عشق که از حرف و صوت مستغنيست / به ناله ي دف و ني در خروش و ولوله بود
مباحثي که در آن مجلس جنون مي رفت / وراي مدرسه و قال و قيل مسئله بود
ابياتي که حافظ در آنها عشق را فراتر از علم مَدرسّي قرار مي دهد، طنيني بي گزند و شوخ دارند:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مُدَرس شد
البته منظور حافظ در اينجا بيش از آن است که نگاري زيبا را که خواندن و نوشتن نتواند، فراتر از صف مدرسان قرار دهد. ابياتي نظير بيت زير به طور آشکار مؤيد اين ادعا و منظور حافظ را به وضوح نشان مي دهد:
حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است / کسي آن آستان بوسد که جان در آستين دارد
اينجا براي نخستين بار بازتاب آن جهان نگري که تمام شعر حافظ بر آن بنياد شده است، پيش روي ما قرار مي گيرد؛ يعني مراتب وجود نوافلاطوني که از زمان ابويوسف يعقوب کندي و ابونصر فارابي به فلسفه اسلامي راه يافته بود و بعدها فيلسوفان متأخر، به ويژه فيلسوفان شرق چون ابن سينا، شهاب الدين سهروردي و نيز ابن عربي اندلسي، آن را بسط و توسعه دادند. در اين جهان نگري، عشق همچون بالاترين اصل جهان و فراتر از «جان انديشمند» (nous) است و برتر از عقل است با مراتب گوناگونش.
آنچه جهان را به جنبش مي آورد و ادامه حرکت آن را ممکن مي سازد، و در اساس وجود جهان را به اثبات مي رساند، عشق است؛ اشتياق بازگشت به مبداء و غم غربت ملکوتي است. نغمه ي ستايش عشق، همچون اساس و نيروي محرکه ي کل عالم وجود، بسيار پيشتر از حافظ در شعر فارسي يافت مي شد. براي مثال در پيشگفتار «خسرو و شيرين» نظامي با عنوان «کلامي چند درباره ي عشق» مي خوانيم:
فلک جز عشق محرابي ندارد / جهان بي خاکِ عشق آبي ندارد
غلام عشق شو کانديشه اين است / همه صاحب دلان را پيشه اين است
جهان عشقست و ديگر زرق سازي / همه بازي است الا عشقبازي
اگر نه عشق بودي جان عالم / که بودي زنده در دَورانِ عالم
از جلال الدين محمد رومي نيز اشعاري مشابه مي خوانيم:
عشق امر کل، ما رقعه اي، او قلزم و ما جرعه اي / او صد دليل آورده و ما کرده استدلال ها
از عشق گردم مؤتلف، بي عشق اختر منخسف / از عشق گشته دال الف؛ بي عشق الف چون دال ها
اما نيروي عشق که قادر است جهان را به جنبش درآورد، در نزد مولانا از آنجا که اغلب در رفيق طريق متجلي مي گردد، بيشتر در مدح شمس الدين تبريزي يا صلاح الدين زرکوب و يا حسام الدين نمايان مي شود. بيت زير نشان مي دهد که حافظ نيز نگاهي مشابه دارد:
جهانِ فاني و باقي فداي شاهد و ساقي / که سلطانيّ عالم را طفيل عشق مي بينم
و يا در جاي ديگر مي گويد:
طفيل هستيِ عشقند آدميّ و پري / ارادتي بنما تا سعادتي ببري
عشق ناسوتي رمزي است براي شوق وصال حق. اين انديشه ي در نهايت نوافلاطوني، بسيار پيشتر از حافظ جزئي از فرهنگ عرفاني و شعر متأثر از آن بوده است. مثلاً ابن عربي در يکي از اشعار عرفاني - نظري خود در «فتوحات مکّيه» اين انديشه را به طور واضح بيان مي دارد:
و اذا قلت هويت زينبا ، أو نظاما او عنانا فاحکموا ، انّه رمز بديع حسن ، تحته ثوب رفيع معلم
و انا الثواب علي لابسه ، والّذي يلبسه مايعلم
واژه رمز که ريشه در ادبيات کيمياگري دارد، در اشعار مولانا نيز راه يافته است و براي او تمام تجليات خلقت، و طبعاً پيش از همه عشق، جنبه نمادي دارند.4
اين همه رمز است و مقصود اين بود / که جهان اندر جهان آيد همي
بيت زير از حافظ را نيز بر همين اساس بايد دريافت:
به درد عشق بساز و خوش کن حافظ / رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول
عشق ناسوتي گذراست و مشخصه ي آن ناکامي؛ ناکام ماندن شوق وصال لازمه ي عشق ناسوتي است. تنها مرگ و يا ترک نفس است که کاميابي غايي را با خود دارد. اما آموختن اين امر مشکل است؛ آن چيزي است که عقل حاضر به قبولش نيست. اهميت اين موضوع به حدي است که ديوان حافظ آشکارا با اين مشکل آغاز مي شود:
الا يا ايهاالساقي ادرکأساً و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها
شعر ديگري با همين مضمون گمان ما را تأئيد مي کند و دوباره با الفاظي مشابه از مشکلات عشق سخن مي گويد؛ همزمان اما توضيح بيشتري در معناي آن مي دهد:
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول / آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل
حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد / از شافعي نپرسيد امثال اين مسايل
حلاج در اين ابيات نمودار عرفان است، و شافعي نماينده علم کلام و اجماع فقه. مشکي که اينجا مطرح است ايثار نفس است از سر عشق؛ درخواستي که در بيت پاياني نخستين غزل ديوان حافظ نيز نمايان مي شود:
حضوري گر همي خواهي از و غايب مشو حافظ
متي ماتلق من تهوي دع الدنيا و اهملها
«حضور» اشاره اي مي تواند باشد به «علم حضوري» که سهروردي آنرا در برابر «علم حصولي» عقل قرار مي دهد. «علم حضوري»، يا معرفت شهودي و اشراق حضوري، تنها آنگاه حاصل مي شود که انسان روح را از قيود جوهر مادي برهاند.5 اما «خود» که همان نَفْس باشد، مانع راه است:
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست تو خود حجابِ خودي حافظ، از ميان برخيز
اين «خود» نمي خواهد دريابد که مسئله بيش از عالَم ناسوت و قلمرو جهان ماده است:
اي که دايم به خويش مغروري گر ترا عشق نيست، معذوري
گِرد ديوانگان عشق نگرد که به عقل عقيله مشهوري
مستي عشق نيست در سر تو رو که تو مست آب انگوري
از اين رو که عشق مشکل مي افتد. اما اگر نَفْس را رها کني، حياتي تازه و زندگي حقيقي پاداش توست:
منِ شکستهء بدحال زندگي يابم
در آن زمان که به تيغ غمت شوم مقتول
و در جاي ديگر:
طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليک
چو درد در تو نبيندکه را دوا بکند
هر که به عشق زنده نيست، مُرده است:
هر آن کس که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بَرو نمرده به فتواي من نماز کنيد
حافظ چون عارفان ماسبق، در عشق آن امانت الهي را مي بيند که - آنچنان که در سورهء احزاب آيه 72 آمده است - خداوند نخست بر آسمان ها و زمين عرضه کرد و چون آنها از تحمل آن سر باز زدند و بار اين امانت بر دوش نتوانستن کشيد، آنگاه به انسان عرضه داشت:
آسمان بار امانت نتوانست کشيد قرعهء کار به نام من بيچاره زدند
و در جاي ديگر مي گويد:
عاشقان زمرهء ارباب امانت باشند لاجرم چشم گهربار همانست که بود
حافظ راز ِ عجيبي است!
به راستي کي است اين قلندرِ يک لا قباي ِ کفرگو که در
تاريک ترين ادوارِ سلطه يِ رياکارانِ زهدفروش، در ناهار بازارِ زاهدنمايان و در عصري که حتي جلادانِ آدمي خوارِ مغروري چون امير مبارزالدين محمد وپسرش شاه شجاع نيز بنيانِ حکومتِ آن چناني يِ خود را بر حد زدن و خُم شکستن و نهي از منکر و غزواتِ مذهبي نهاده اند يک تنه وعده يِ رست آخيز را انکار مي کند، حدا را عاشق و شيطان را عقل مي خواند و شلگ انداز و دست افشان مي گذرد که:
اين خرقه که من دارم در رهنِ شراب اولا. واين دفتر بي معني غرقِ ميِ ناب اولا!
کي است اين آشناي نا شناس مانده که چنين رودررو با قدرت ابليسي يِ شيخانِ روزگار دليري مي کند که:
پير مغان حکايتِ معقول مي کند . معذور ام ار محالِ تو باور نمي کنم!
يا تسخر زنان مي پرسد:
چو طفلان تا کي اي زاهد، فريبي به سيبِ بوستان و جويِ شيرم؟
يا آشکارا به باور نداشتنِ مواعيدِ مذهبي اقرار مي کند که في المثل:
من که امروزم بهشتِ نقد حاصل مي شود وعده يِ فردايِ زاهد را چرا باور کنم؟
راستي کي است اين مردِ عجيب که با اين همه، حتي در خانه قشري ترين مردم اين ديار نيز کتاب اش را با قرآن و مثنوي در تاقچه مي نهند، دستِ آلوده به سويش نمي برند وچون برگرفتند همچون کتاب آسماني مي بوسند و به پيشاني مي گذارند، سروشِ غيب اش مي دانند و سر نوشتِ اعمال و افعالِ خود را با اعتمادِ تمام به او مي سپارند؟
کي است اين کافر که چنين به حرمت در صفِ پيغمبران واولياء الله اش مي نشانند؟
ديگران مي گويند :
احمد کسروي تاريخ دان معاصر، بر اين باور است که حافظ ، تنها به قصد مشهور شدن شعر مي گفته و اشعار او هرکدام اعتقاد خاصي را مي رساند و نمي توان تصور کرد که يک انسان عادي در طول عمر خود، اين همه اعتقادات گوناگون داشته باشد.
سياوش اوستا، معتقداست که حافظ گرچه در دوره نخستين زندگي اش ،مسلمان بوده،ولي کم کم به دين زرتشت گرويده است. واحمد شاملو در مقدمه خود بر ديوان حافظ چنين مي گويد:
"به راستي کي است اين قلندرِ يک لا قباي ِ کفرگو که در تاريک ترين ادوارِ سلطه يِ رياکارانِ زهدفروش، ...."
کسروي در جايي از کتاب "حافظ چه مي گويد" خود چنين مي نويسد:
"کسي که گفته هاي خرابتيان وبدآموزي هاي صوفيان و دستورهاي اسلام را در مغز خود جاي مي دهد يا بايد فهم اش چندان نيرومند باشد که ميان اين سه که ضد هم هستند، داوري کند و يکي را پذيرفته و آن دوي ديگر را بر اندازد ويا ناگزير است که فهم و خردش در ميان آن ها مردد مانده و کم کم بيکاره گردد."
وحافظ چه زيبا خود به اينان پاسخ مي دهد که:
يکي از عقل مي لافد، يکي طامات مي بافد. بيا کين داوري ها را به پيش داور اندازيم.
داستان عشق حافظ :
برخي تاريخ نويسان نوشته اند که حافظ در نوجواني شيفته ي دختري به نام "شاخه نبات" مي شود که دختر پيش نماز محل بوده است و در هنگامه عاشقي ،ذوق وشوق حافظ به چامه سرايي زشد مي کند ولي شوربختانه ملاي محل دختر خود را عروس مي کند وشمس الدين محمد در عشق نوجواني شکست مي خورد.
شايد اين بيت نيز اشاره به همين مضمون باشد که:
اين همه شهد وشکر کز سخنم مي ريزد. اجر صبري است کزان شاخه نباتم دادند.
حافظ و پيشوايان دين :
استقبال مردم وخردمندان از شعرهاي زيباي حافظ موجب بروز رشک ورزي ملايان و فقها بر حافظ مي شود و آنان را به جايي مي کشاند تا در هر بيت و غزل او سندي بيابند براي محکوم نمودن و تکفير "رند شيراز"
حافظ مي گويد:
حسد چه مي بري اي سست نظم بر حافظ قبول خاطر ولطفِ سخن خدا دادست
در اشعار حافظ هر جا سخن از زاهد و واعظ است به ملايان ظاهر بين اشاره دارد:
يارب اين زاهد خودبين که به جز عيب نديد دود آهيش در آيينه ي ادراک انداز
حافظ در غزليات خود از شخصيت هايي مانند قاضي، واعظ، شيخ، فقيه، امام شهر، محتسب نيز نام برده است:
مي خور که شيخ و حافظ و مفتي ومحتسب
چون نيک بنگري همه تزوير مي کنند
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاين کشف نيست زاهد عالي مقام را.
حافظا،مي خور و مستي کن و خوش باش،ولي
دام تزويرمکن چون دگران قرآن را!
فقيه مدرسه،دي مست بود وفتوا داد:
که مي حرام، ولي به ز مال اوقاف است!
رياي ِ زاهد سالوس جان من فرسود
قدح بيار و بنه مرحمي براين دل ريش:
ريا حلال شمارند و جام باده حرام-
زهي طريقت ومذهب! زهي شريعت و کيش!
بي خبرند زاهدان ، نقش بخوان و لا تقل!
مست رياست محتسب، باده بخواه ولاتخف!
مفتي شهربين که چون لقمه ي شبه مي خورد!
يال ودم اش دراز باد اين حيوان خوش علف!
عنان به مي کده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظ بي عملان واجب است نشنيدن.
مبوس جز لب معشوق وجام مي، حافظ!
که دست زهد فروشان خطاست بوسيدن.
تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت-
همت در اين عمل طلب از مي فروش کن!
زاهد! چو از نماز تو کاري نمي رود
هم مستي ِ شبانه و راز ونياز من!
ما شيخ و واعظ کمتر شناسيم:
يا جام باده، يا قصه کوتاه!
عشق الهي وصوفي گري
حافظ پس از جريا ن عشق ودلدادگي خود به تصوف روي مي آورد و با شاه نعمت الله ولي که قطب صوفيان بوده آشنا مي شود، اين آشنايي باعث تغييرات شگرفي در زندگاني حفظ مي گردد.و او به درجه ي ديگري از عشق،يعني عشق به خدا روبه رو مي شود. او عرفان را وسيله اي برا ي رسيدن به خدا مي بيند....
مژده ي ِوصل تو کو، کز سر جان برخيزم طاير قدسمُ از دام جهان برخيزم
به ولاي تو، که گر بنده ي خويشم خواني از سر خواجه گي کون ومکان برخيزم
يارب از ابر هدايت،برسان باراني پيش تر زآن که،چو گردي،زميان برخيزم
ابوالسعيد ابولخيرکه درسالهاي 357 تا 440 زندگي مي کرده است در مورد کيميا چنين سخن مي گويد:
درويشان اند، هر چه هست ايشان اند در صفه يار در صف پيشان اند.
خواهي که مس ِ وجود زر گرداني با ايشان باش که کيميا ايشان اند.
مولوي شاعر سده هفتم نيز مي فرمايد:
در حضرت حق ستوده درويشان اند در صدر بزرگي همه بي خويشان اند
خواهي که مس وجود تو زر گردد با ايشان باش، کيميا ايشانند.
يک سده پس از مولوي ،شاه نعمت الله ولي، پا را فراتر مي نهد ومي گويد:
ما خاک ِ راه را به نظر کيميا کنيم صد درد را به گوشه ي چشمي دوا کنيم
در حبس صورتيم وچنين شاد وخرم ايم بنگر که در سراچه ي معني چه ها کنيم
رندان لاابالي ومستان سرخش ايم هشيار را به مجلس خود کي رها کنيم
موج محيط گوهر درياي عزت ايم ما ميل دل به آب وگل،چرا کنيم
در ديده روي ساقي و بر دست جام مي باري بگو که گوش به عاقل چرا کنيم
مارا نفس از دم چو عشق است لاجرم بيگانه را به يک نفسي آشنا کنيم.
از خود برآ و در صف اصحاب ما خرام تا سيدانه روي دلت با خدا کنيم
و"رند شيراز" به شيوه ي خود به او که قطب زمان است رندانه پاسخ مي دهد که:
آنان که خاک را به نظر کيميا کنند آيا بود که گوشه ي چشمي به ما کنند!
دردم نهفته به ز طبيبان مدعي باشد که از خزانه ي غيبش دوا کنند.
معشوق چون نقاب ز رخ بر نمي کشد هر کس حکايتي به تصور چرا کنند!
چون حسن عاقب نه به رندي وزاهدي ست آن به کار خود به عنايت رها کنند.
بي معرفت مباش که در من يزيد عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند.
حالي درون پرده بسي فتنه مي رود تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند!
گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار صاحب دلان حکايت دل خوش ادا کنند
مي خور که صد گناه زِ اغيار در حجاب بهتر ز طاعتي که به روي وريا کنند.
پيراهني که آيد از او بوي يوسف ام ترسم برادران غيورش قبا کنند.
بگذر زکوي مي کده تا زمره ي حضور اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند.
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان خير نهان براي رضاي خدا کنند
حافظ مدام وصل ميسر نمي شود شاهان کم التفات به حال گدا کنند!
پس از مدتي،حافظ از صوفيان وصوفيه نيز دل زده مي شود که فقط شيخ و واعظ و مفتي اهل تزوير نيستند.
نقد صوفي نه همه صافي بي غش باشد
اي بسا خرقه که موستوجب آتش باشد.
صوفي بيا خرقه ي سالوس برکشيم
اين نقش زرق را خط بطلان بر کشيم
نذر وفتوح صومعه در وجه مي نهيم
دلق ريا،به آب خرابات، برکشيم.
صوفي نهاد دام وسر حقه بازکرد
بنياد مکربا فلک حقه باز کرد
خدا را کم نشين با خرقه پوشان
رخ از رندان بي سامان بپوشان
در اين خرقه بسي آلودگي هست
خوشا وقت قباي مِي فروشان
بيا وز غبن اين سالوسيان بين
صراحي خون دل،بربط خروشان
خيز تا خرقه ي صوفي به خرابات بريم
شطح وطامات به بازار خرافات بريم.
بوي يک رنگي از اين نقش نمي آيد باز
دلق آلوده صوفي به مي صاف بشوي!
در خرابات مغان نور خدا مي بينم
و عاقبت نور را مي يابد "اين عجب بين که چه نوري ز کجا مي بينم" وپير را مي يابد:
بنده پير خراباتم که لطفش دائم است ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست وگاه نيست
منم که گوشه ي مي خانه خوانقاه من است دعاي پير مغان ورد صبحگاه من است.
و به حق سودا زده مي شود:
اول در تحت و فو ق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنين نکته دان شدم
آن روز بر دلم در معني گشوده شد کز ساکنان درگه پير مغان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسيد ايمن ز شر فتنه آخر زمان شدم.
از اين است که ما حافظ را دوست مي داريم ونوشته اش را در کنار قرآن منهيم و همچون او تکريم اش مي کنيم.
وچه نيکو فرموده که حافظ حافظه ي ما ايرانيان ،بلکه جهانيان است.
وما حافظ را نمي خوانيم ،زندگي مي کنيم واوست که ما را مي خواند.
اشعار زيباي خواجه شمس الدين حافظ :
صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است وقت گل خوش باد کز وي وقت ميخواران خوش است
از صبا هر دم مشام جان ما خوش ميشود آري آري طيب انفاس هواداران خوش است
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله شبهاي بيداران خوش است
نيست در بازار عالم خوشدلي ور زان که هست شيوه رندي و خوش باشي عياران خوش است
از زبان سوسن آزادهام آمد به گوش کاندر اين دير کهن کار سبکباران خوش است
حافظا ترک جهان گفتن طريق خوشدليست تا نپنداري که احوال جهان داران خوش است
پانوشته ها ( مربوط به عقل و عشق در نگاه حافظ)
1- سقراط در «فايدروس» مي گويد: «نه، اين سخن راست نيست که غير عشق را بر عشق برتري بايد نهاد؛ چون عشق مبتلاي ديوانگي است. اگر ديوانگي بد بود، در درستي آن ترديد نمي داشتم، ولي راستي اين است که ما آدميان بزرگترين نعمت ها را در پرتو ديوانگي به دست آورديم و مراد من آن ديوانگي است که بخشش الهي است... از اين رو فقط اين نکته را يادآوري مي کنم که پيشينيان ما که به هر چيز نامي داده اند، ديوانگي را ننگين نشمرده اند... زيرا ديوانگي بخششي است الهي در حال آنکه هشياري جنبه ي انساني دارد». (فايدروس. دوره ي آثار افلاطون. ترجمه محمدحسن لطفي. تهران 1367 صص 1311 تا 1312)
2- «اگر من به زبان آدميان و فرشتگان سخن گويم، ولي عشق نداشته باشم، همچون سنجي پُرطنين و چون طبلي توخالي ام * و اگر پيامبرانه سخن گفتن توانم و از همه اسرار آگاه باشم و از دانش هاي گوناگون شناخت داشته باشم، و اگر چنان نيروي ايماني داشته باشم که با آن کوه را جا به جا توانم کرد، ولي عشق نداشته باشم، هيچم ، و اگر تمام دار و ندارم را ببخشم و تن خود بر آتش افکنم، ولي عشق نداشته باشم، مرا چه سود ، عشق شکيباست، عشق مهربان است، برانگيخته نمي شود، لاف نمي زند و فخر نمي فروشد، گستاخي نمي کند و خودخواه نيست، خشمگين نمي شود و کينه ي کس به دل نمي گيرد. از بي عدالتي خشنود نمي شود، ولي با راستي و حقيقت شادي مي کند. عشق هرگز پايان نمي گيرد، آنگاه که سخنان پيامبرانه به انتها مي رسند، زبان ها خاموشي مي گيرند و دانش ها به سر مي آيند؛ چرا که دانش ما جزء است و سخنان پيامبرانه ي ما جزء، و چون امر کل درآيد اينها تمام از ميان برخيزند. (کتاب عهد جديد. نامه ي اول پولس، بخش 13).
3- J. van Ess, Die Gedankenwelt des Harit al-Muhasibi. Anhand von uebersetzungen aus seinen Schriften dargestellt und erlaeutet von J. v. E. Bonner Orientalische Studien. Neue Serie Bd. 12, Bonn, 1961, S. 35.
4- Vgl. M. Ullman, Die Natur- und Geheimwissenschaften im Islam (Handbuch der Orientalistik, Erste Abteilung, Eegaenzungsband VI, Zweite Abschnitt. Leiden 1972, S. 184.
واژه «رمز» را يک بار نيز در قرآن در سوره آل عمران مي توان ديد؛ آنجا که پروردگار زکريا را به يحيي بشارت مي دهد و وقتي که زکريا از خداوند مي خواهد که براي او نشانه اي پديدار کند، به او مي فرمايد تا سه روز با مردم سخن نگويد مگر به رمز «الا رَمزًا». (قرآن، سوره عمران آيه 41). بديهي است که عارفان مسلمان، آنگاه که از «رمز» سخن مي رانند، اين آيه از قران را نيز در نظر داشته اند.
5- بنگريد به: Henry Corbin. Histoire de la philosophie islamique I. Paris 1964. S. 291
- اين گفتار در بيست و نهمين کنگره شرقشناسان که در ماه ژوئيه سال 1973 ميلادي در پاريس برگزار شد، قرائت گرديد.
پانوشت ( مربوط به حافظ راز ِ عجيبي است! )
افزون بر ديدگاه هاي شخصي از نوشته هاي سياوش اوستا- احمد شاملو- عباس احمدي -ديوان حافظ به کوشش صادق سجادي اسنفاده شده است.
منابع :
سايت بزرگداشت حافظ وبلاگ سايه ي هيچ كتاب اطلاعات عمومي پيام
سايت ايسنا وبلاگ يادي از بزرگان وبلاگ ميهن سايت احمد شاملو سايت حافظ شناسي شوشو |