كاغذ ديواري اتاق پوسته كرده است. و پنجره ها مات است.
و جهان مبهوت. دوستت دارم ها در پيچ و تاب حنجره ها از نفس
مي افتند، مي ميرند.
براي بيان احساسات لاجرم بايد با كلمات بازي كرد، اما...
حس هاي عاشقانه در گرداب كلمات فرو مي روند. بايد عميق ديد،
خيلي عميق، تا بتوان شنيد.
تو را نه به نداها محدود مي كنم و نه به ديروز و فردا.
تا پايان نگاهها بايد رفت تا در دور دست ها هدف را يافت كه
شوري، حال امروز و ديروز است، نه فردا.
نفسهايت روح بخش است. آي تو ...
نسبتي با مسيح نداري؟
نمي دانم تو را كجا ديده ام. شايد شنيده ام. صدايت آشناست.
كاش رد پايم را در ساحل دنبال كني. شايد مرا بيابي، پاي آن درخت بلند چه بي صدا
سكوت كرده ام. هيس! هيچ نگو. بچگي ها حرفايت را در نگاهت مي خواندم. كاش باز هم
براي قايم شدن به جان هم بيافتيم، اما گم نشويم. كاش هميشه كسي باشد براي پيدا
كردنمان.
داستان من، داستان اركيده و برف زمستان نيست.
داستان گل سپيد است و سينه ي بلبل.
حال كه سرخ شدي مرا از ياد برده اي.
كاش لك لك خوشبختي بر بام خانه ي ما آشيان مي ساخت. شايد
بخت ياري مي كرد به كام دلمان مي رسيديم.
اما حيف، اينجاشب آنقدر مانده است كه ماه نيز از رمق
افتاده. خيلي دلش مي خواهد جايش را به خورشيد بدهد تا شايد بتواني چرتي بزند.
چشمانت را باز كن.
برهنگي چنار، درد ديروز و امروز نيست. سالهاست.
اين داستان آنقدر طولاني شده است كه خود شهرزاد نيز به خواب
رفته است.
تو اگر مرا از ياد برده اي، من تو را هرگز از ياد نمي برم.
در كوچه هاي برگ گرفته ي پاييز، همنوا با ساز تنهايي برايت
زمزمه مي كنم.
كه شايد نرم شود سنگ دلت. خاك شود و سپس سبز شود،
ديگر طاقتم نيست.
پلك بزن
بيدار
باش.
آي تو ...
پيمانه ات پر، شرابت سرخ چون خون...
صدايت گرم، پر احساس، دلت مالامال از عشق، شهوت و شوق.
روزگار وفق مراد.
كاش دعايي بكني، شايد فرجي.
آورده باد، از صنوبر ورقي، سبز
متبرك شده است.
قاب مي كنم
مي زنم
بر ديوار.
كه كاغذها بي رنگ شده است.
شايد روزي، رهگذري، گذرش افتد بر خانه ي دل.
كه تو را سالهاست دوست مي دارم.
اين منم
از گل. اما ...
پر از احساس قشنگ. خوب ببين.
|